جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٣٠ - غزل ٥٣٨ با مدعى مگوييد، اسرار عشق و مستى
تجرّد وتوحيد افعالى واسمايى وصفاتى وبالاتر راه يابد ودرخواست اين منزلت براى او معنى ندارد. وزاهد هم كه دنبال نعمتهاى ظاهرى است، نمىتواند مقامات اهل كمال را طلب كند. به گفته خواجه در جايى:
|
صوفى ار باده به اندازه خورد، نوشش باد! |
ورنه، انديشه اين كار فراموشش باد |
|
|
آن كه يك جرعه مِىْ از دست تواند دادن |
دست با شاهدِ مقصود در آغوشش باد![١] |
|
خواجه هم مى گويد: «صوفى پياله پيما، زاهد قرابه پر كن»، اى كوته آستينان وسالكانى كه هنوز به منزلت والاى كمالتان راه ندادهاند! واى زاهدانى كه هنوز در قشر وشرك بسر مى بريد! تا كى مى خواهيد تجاوز از حدّ خود بنماييد؟
|
در حلقه مغانم، دوش آن پسر چه خوش گفت: |
با كافران چه كارت، گر بت نمى پرستى؟ |
|
كنايه ازاينكه: شب گذشته، در مجلس اهل كمال، يكى از آنان مرا گفت: اگر تو را با حضرت دوست كارى نيست، در اين جا براى چه آمدهاى، وچرا با كسانى كه زهّاد آنان را كافر مى دانند مى نشينى؟ بخواهد بگويد: اى آنان كه تمنّاى ديدار حضرت محبوب را در سر داريد! بايد به كلّى توجّه خود را از گفتار وكردار صومعه نشينان وزهّاد قشرى برداريد. در جايى مى گويد:
|
خيز تا خرقه صوفى به خرابات بريم |
دفتر زرق، به بازارِ خرافات بريم |
|
|
تا همه خلوتيان، جامِ صبوحى گيرند |
چنگ وسنجى، به در پيرِ مناجات بريم |
|
|
ور نهد در رَهِ ما خارِ ملامت زاهد |
از گلستانْش، به زندانِ مكافات بريم |
|
|
قدرِ وقت ار نشناسد دل وكارى نكند |
بس خجالت، كه ازاين حاصلِ اوقات بريم |
|
|
سوى رندانِ قلندر، به رَهِ آوردِ سفر |
دلقِ شطّاحى وسجّاده طامات بريم |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٠، ص ١٨٢.