جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٧ - غزل ٤٩٢ اى پيك راستان! خبر سرو ما بگو
موسى ٧ او را به وجد آورد وتمنّاى ديدارت را نمود؛ كه: «وَ لَمَّا جاءَ مُوسى لِمِيقاتِنا وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ، قالَ: رَبِّ! أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ»[١]: (وهنگامى كه موسى [٧] به وعده گاهمان آمد وپروردگارش با او سخن گفت، عرض كرد: خود را به من بنمايان، تا به سويت بنگرم.)
|
آن مى كه در سبو، دلِ صوفى به عشوه برد |
كى در قدح، كرشمه كند؟ ساقيا! بگو |
|
وبگويش: اى معشوق حقيقى! در زير پرده مظاهر با تجلّيات اسماء وصفاتىات، دل اهل صفوت وسالكين، ويا برگزيدگانت را ربودى. مىخواهيم بدانيم كى بر ملا خواهى شد تا ماهم تو را آن گونه بىپرده مشاهده نماييم؟ كه:
٣٢٢٤
«وَأنْتَ الَّذى لا إلهَ غَيْرُكَ، تَعَرَّفْتَ لِكُلِّ شَىْءٍ، فَما جَهِلَكَ شَىْءٌ، وَأنْتَ الَّذى تَعَرَّفْتَ إلَىَّ فى كُلِّ شَىْءٍ، فَرَأَيْتُكَ ظاهِراً فى كُلِّ شَىْءٍ، وَأنْتَ الظّاهِرُ لِكُلِّ شَىْءٍ.»
[٢]: (وتويى كه معبودى جز تو نيست، خود را به همه اشياء شناساندى، پس هيچ چيز به تو جاهل نيست. وتويى كه خويش را در همه چيز به من شناساندى، پس تو را آشكار وهويدا در هر چيز ديدم، وتويى آشكار وپيدا براى هر چيز.)
|
آن كس كه منعِ ما زخرابات مى كند |
گو: در حضورِ پير من اين ماجرا بگو |
|
اى پيك راستان! با زاهد بگو دست از گفتار خويش بردارد واين همه ما را از توجّه به فطرت كه به آن امر شدهايم؛ كه: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً، فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها، لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ، ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ، وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ»[٣]: (پس استوار ومستقيم رويت را به سوى دين نما، همان سرشت خدايى كه همه مردم را بر آن آفريد، هيچ دگرگونى براى آفرينش خدا نيست، اين همان دين استوار است، ولى اكثر مردم [از اين حقيقت] آگاه نيستند.)، واز عشق جانان كه خرابان را آباد مى سازد ودر خميره ما گذاشته شده؛.
[١] - اعراف: ١٤٣.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٣] - روم: ٣٠.