جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٥ - غزل ٤٩٣ اى خون بهاى نافه چين، خاك راه تو
بخش است خواطرى كه با يادت بر دلها الهام مى نمايى! وچه شيرين است با افكار در راههاى غيبى به سوى تو راه پيمودن! وچقدر طعم محبّتت خوش، وشربت قربت گواراست؛ پس ما را از راندن ودور نمودنت پناه ده واز ويژهترين وگزيدهترين عارفان، وشايستهترين بندگان، وصادقترين اطاعت كنندگان، وخالصترين وپاكترين عبادت كنندگان خويش بگردان.)
|
با هر ستارهاى، سر وكارى است هر شبم |
از حسرتِ فروغِ رُخِ همچو ماهِ تو |
|
محبوبا! دانستهام تو با ستارگان بلكه همه موجودات ومظاهرت بوده وبر كنار از آنها نيستى وبه جمال وكمالت جز از اين طريق نمى توان راه يافت، هر شب كه به ستارگان مى نگرم، تمنّاى ديدار رخُسار تابناكت را مى نمايم تا شايد به ملكوتشان بر من جلوه بنمايى؛ كه:
«إلهى! عَلِمْتُ بِاخْتِلافِ الآثارِ وَتَنَقُّلاتِ الأطْوارِ، أنَّ مُرادَكَ مِنّى أنْ تَتَعَرَّفَ إلَىَّ في كُلِّ شَىْءٍ، حَتّى لاأجْهَلَكَ فى شَىْءٍ.»
[١]: (بارالها! با پى در پى درآمدن آثار ومظاهر ودگرگون شدن تحوّلات دانستم كه مقصودت از من اين است كه خود را هر چيز به من بشناسانى، تا در هيچ چيز به تو جاهل نباشم.) وبه گفته خواجه در جايى:
|
اى سروِ نازِحُسن، كه خوش مى روى به ناز! |
عشّاق را به نازِ تو، هر لحظه صد نياز |
|
|
فرخنده باد طالعِ نازت! كه در ازل |
ببريده اند بر قدِ سروت قباى ناز |
|
|
دل، كز طواف كعبه كويت وقوف يافت |
از شوق آن حريم، ندارد سَرِ حجاز[٢] |
|
|
يارانِ همنشين، همه از هم جدا شدند |
ماييم وآستانه دولتْ پناهِ تو |
|
دلبرا! اگرچه دوستان وهمنشينان مجازى از يكديگر جدايى گرفتند، من نه آنم كه توجّهم را از تو بردارم، چون تو را يار حقيقى وآرامش دهنده خود ديدهام؛ كه:
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٦، ص ٢٣٨.