جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٤٠ - غزل ٥٣٩ به جان او، كه گرم دسترس به جان بودى
به تمامى مى گيرد، پس آنانى را كه مرگ را بر آنها حتمى قرار داده نگاه مى دارد، وديگران را تا مدّت معيّن مى فرستد، براستى كه در اين نشانههاى روشنى براى كسانى كه اهل تفكّر وانديشهاند، وجود دارد.) ونيز: «وَ هُوَ الَّذِي يَتَوَفَّاكُمْ بِاللَّيْلِ»[١]: (واوست كسى كه در شب [جانهاى] شما را به تمامى مى گيرد.) اين مشاهده گاهى در خواب براى بعضى حاصل مى شود؛ كه:
٣٥٩٤
«يا عيسى! إبْغِنى عِنْدَ وِسادِكَ، تَجِدْنى.»
[٢]: (اى عيسى! مرا نزد بالِش خود [هنگام خوابيدن] بجوى، كه مرا خواهى يافت.).
خواجه هم مى گويد: اگر وصال دوست در بيدارى دست نمى دهد، اى كاش! در خواب او را مى ديدم. با اين بيان به شدّت اشتياق خود به حضرتش اشاره كرده ومى گويد:
|
به چشم كردهام ابروىِ ماهْ سيمايى |
خيالِ سَبْز خطى، نقشْ بستهام جايى |
|
|
سرم زدست شد وچشمِ انتظارم سوخت |
در آرزوىِ سر و چشمِ مجلس آرايى[٣] |
|
|
درآمدى زدرم، كاشكى چو لمعه نور |
كه بر دو ديده ما، حكم او روان بودى |
|
اى كاش! محبوب، مرا مورد عنايت خود قرار مى داد وبه انوار تجلّياتش، ويا تجلّى ذاتىاش بهرهمند مى ساخت، تا ديگر ديده ظاهر ما از ديدن مظاهرش از كار فرو مى ماند، وتنها ديده دل، او وكمالاتش را به او مى ديد. به گفته خواجه در جايى:
|
به چشم مهر اگر با من، مَهْام را يك نظر بودى |
از آن سيمينْ بدن كارم، به خوبى خوبتر بودى |
|
|
زشوق افشاندمى هر دم، سرى در پاى جانانم |
دريغا! گر متاع من، نه از اين مختصر بودى |
|
[١] - انعام: ٦٠.
[٢] - روضه كافى، ص ١٣٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٤٠، ص ٣٨٧.