جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٩ - غزل ٥٣٥ اى كه در كوى خرابات، مقامى دارى!
وَ زِينَةٌ ...»[١]: (بدانيد كه زندگانى دنيا، بازى وهوسرانى وخودآرايى است.) ونيز: «وَ ما أُوتِيتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَمَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ زِينَتُها»[٢]: (آنچه به شما داده شده، بهره ناچيز زندگانى دنيا وزيور آن است.)؛ ولى چنانچه خوب توجّه كنيم، خواهيم يافت كه حضرت محبوب آنها را دامى قرار داده كه بشر را به او رهنمون گردند واز اين راه به مشاهده ملكوتِ موجودات عنايت نمايند و «لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ»[٣]: (من هرگز غروب كنندگان ونابود شوندگان را دوست ندارم.) ونيز: «وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً، وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ»[٤]: (استوار ومستقيم، روى وتمام وجود خويش را به سوى خدايى نمودم كه آسمانها وزمين را نوآفرينى فرمود، ومن هرگز از مشركان نيستم.) گويند. خواجه هم مىگويد:
|
خال سر سبز توخوش دانه عيشى است، ولى |
بر كنار چمنش وه كه چه دامى دارى! |
|
بخواهد با اين بيان بگويد:
|
هركه را با خط سبزت، سر سودا باشد |
پاى از اين دايره بيرون ننهد، تا باشد |
|
|
ظلّ ممدود خَمِ زُلف توام بر سر باد! |
كاندر اين سايه، قرارِ دلِ شيدا باشد |
|
|
چون دل من، دمى از پرده برون آى ودرآى |
كه دگرباره، ملاقات نه پيدا باشد |
|
|
از بُن هر مژهام، آبِ روان است بيا |
اگرت ميلِ لب جوى وتماشا باشد[٥] |
|
|
تو به هنگامِ وفا، گر چه ثباتيت نبود |
مىكنم شكر كه بر جور، دوامى دارى |
|
محبوبا! اگرچه درگذشته مرا از ديدارت كامى چندان حاصل نشد وثباتى.
[١] - حديد: ٢٠.
[٢] - قصص: ٦٠.
[٣] - انعام: ٧٦.
[٤] - انعام: ٧٩.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٧، ص ٢١٣.