جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٩ - غزل ٥٢١ أتت روآئح رند الحمى وزاد غرامى
|
بر اين فقير، نامه آن محتشم بخوان |
با اين گدا، حكايت، آن پادشا بگو[١] |
|
|
بيا به شام غريبان وآب ديده من بين |
بسانِ باده صافى در آبگينه شامى |
|
معشوقا! در ظلمت فراق وشام غريبانه هجرانت هرچه سرشك از ديده فرو ريختم، نظرى نكردى، قدمى رنجه نما وبنگرم، نگريستنى كه جمالت در آينه دلم نمايان شود، به گونه اى كه هيچ كدورتى وحجابى ميان من وديدارت حايل نباشد. در جايى مى گويد:
|
ساقيا! مايه شراب بيار |
يك دو ساغر، شرابِ ناب بيار |
|
|
داروى دردِ عشق، يعنى مى |
كوست درمان شيخ وشاب بيار |
|
|
آفتاب است وماه، باده وجام |
در ميانِ مَهْ آفتاب بيار |
|
|
بزن اين آتش مرا آبى |
يعنى آن آتشِ چو آب بيار[٢] |
|
بخواهد بگويد:
٣٤٦٧
«فَيا مَنْ هُوَ عَلَى المُقْبِلينَ عَلَيْهِ مُقْبِلٌ، وَبِالعَطْفِ عَلَيْهِمْ عآئِدٌ مُفْضِلٌ، وَبِالغافِلينَ عَنْ ذِكْرِهِ رَحيمٌ رَؤُوفٌ، وَبِجَذْبِهِمْ إلى بابِهِ وَدُودٌ عطوفٌ. أسْألُكَ أنْ تَجْعَلَنى مِنْ أوْفَرِهِمْ مِنْكَ حَظّاً، وَأعْلاهُمْ عِنْدَكَ مَنْزِلًا، وَأجْزَلِهِمْ مِنْ وُدِّكَ قِسْماً، وَأفْضَلِهِمْ فى مَعْرِفَتِكَ نَصيباً.»
[٣]: (اى خدايى كه بر روى آوران ومقبلان به خود روى آورده، وبا عطوفت ومهربانىات بر آنان سر كشيده واحسان مى نمايى، وبه غافلان ازيادت مهربان ورؤوف، ودوستدار جلب وكشش ايشان به درگاهت مى باشى وعنايت دارى! از تو درخواست مى كنم كه مرا از بهره مندترين آنان از تو، وبلند منزلتترين ايشان نزد خويش، وبرخوردارترين آنها از دوستى ومحبّتت، وبهره مندترين ايشان در معرفتت قرار دهى.).
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٩٢، ص ٣٥٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٨، ص ٢٣٢.
[٣] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٧ و ١٤٨.