جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٣ - غزل ٤٨٩ نكته دلكش بگويم، خال آن مه رو ببين
خورشيد، در مقابل جمال حضرت محبوب من خجلت زده وخاشع ولرزان است وسر بندگى مى سايد، ونافه ومشك آهو نيز از عطر عنبر بوى زلف معشوق من از رشك خونين دل مى باشد: كنايه از اينكه: تمامى مظاهر هر جمال وكمالى را كه دارند، از معشوق من وبه او دارا مى باشند بدانند يا ندانند، وهمگى سر بندگى وخشوع وذلّت در پيشگاهش مى سايند؛ كه:
٣٣٠٢
«كُلُّ شَىْءٍ خاضِعٌ للَّهِ.»
[١]: (هر چيزى براى خدا خاضع وفروتن مى باشد.) ونظاره گر اويند؛ كه:
٣٣٠٣
«وَأنْتَ الَّذى لا إله غَيْرُكَ، تَعَرَّفْتَ لِكُلِّ شَىْءٍ، فَماجَهِلَكَ شَىْءٌ.»
[٢]: (تويى كه معبودى جز تو نيست، خود را به همه اشياء شناساندى، لذا هيچ چيز به تو جاهل نيست.)
|
حلقه زلفش، تماشاخانه بادِ صباست |
جانِ صد صاحبدل آنجا، بسته يك مو ببين |
|
همان گونه كه باد صبا ونسيم صبحگاهى غنچه را از هم مى گشايد ودر ميان گلبرگها رسوخ مى كند وبه تماشاى آنها مى پردازد، چون نفحات الهى وزيدن گيرد وپرده از كثرات وبستگيهاى مظاهر براى عاشقان حضرت دوست بردارد، آنها را به تماشاخانه ملكوت مظاهر برد تا با ديده دل به راز آفرينش نظر نمايند وچنان گرفتار دام وحقيقت كثرات شوند، كه ديگر حاضر نباشند به عالم طبيعت رجوع وتوجّه كنند.
ويا منظور از «باد صبا»، مقرّبين الهى باشند، بخواهد بگويد: حلقه زلف وكثرات عالم، تماشاخانه انبياء واولياء : است، وچون ايشان به نيستى خويش راه يافتهاند جانشان را گرفتار تارِ مويى كه عالم اعتبارى آنان است مى بينند؛ كه:
٣٣٠٤
«إلهى! وَألْحِقْنى بِنُورِ عِزِّكَ الأبْهَجِ، فَأكُونَ لَكَ عارِفاً، وَعَنْ سِواكَ مُنْحَرِفاً، وَمِنْكَ خآئِفاً [مُراقباً].»
[٣]: (پروردگارا!.
[١] - غرر ودرر موضوعى، باب الخضوع، ص ٩٠.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.