جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٧ - غزل ٥٣٥ اى كه در كوى خرابات، مقامى دارى!
|
اى صبا! نكهتى از خاك در يار بيار |
ببر اندوهِ دل ومژده دلدار بيار |
|
|
نكته روح فزا از دهن يار بگوى |
نامه خوش خبر از عالم اسرار بيار |
|
|
تا معطّر كنم از لطفِ نسيم تو، مشام |
شمّه اى از نفحاتِ نَفَس يار بيار |
|
|
روزگارى است كه دل چهره مقصود نديد |
ساقيا! آن قدحِ آينه كردار بيار |
|
|
كام جان تلخ شد از صبر، كه كردم بىدوست |
خنده اى زآن لبِ شيرينِ شكر بار بيار[١] |
|
|
بوىِ جان از لب خندانِ قَدَح مى شنوم |
بشنواى خواجه! توگر زآنكه مشامى دارى |
|
آرى، مظاهر، ظرف تجلّيات دوستند وتجلّى حضرتش از ملكوت آنان بوده وهست نه از كنارشان؛ حديثِ كنز خفىّ
٣٨٥٥
«كُنْتُ كَنْزاً مَخْفِيّاً [ظ: خَفِيّاً]، فَأحْبَبْتُ أنْ اعْرَفَ، فَخَلَقْتُ الخَلْقَ لِكَىْ اعْرَفَ.»
[٢]: (من گنجى پنهان بودم، خواستم كه شناخته شوم، پس مخلوقات را آفريدم تا شناخته شوم.) ونيز:
٣٥٦٢
«ألْحَمْدُللَّهِ المُتَجَلّى لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ.»
[٣]: (حمد وسپاس خدايى را كه با مخلوقات خويش براى آنها متجلّى وآشكار است.) بر آن دالّ است.
خواجه هم مى گويد: من بوى جان وحقيقت، وجانان را از مظاهر استشمام مىكنم وعالم ملك آنان مرا به ملكوتشان راهنمايند، تو هم اى بدن عنصرى خواجه! ويااى خواجگان عالم! اگر مشام مرا داريد، استشمام آن بنماييد؛ كه:
٣٧٣٦
«وَأنْتَ الَّذى لا إلهَ غَيْرُكَ، تَعَرَّفْتَ لِكُلِّ شَىْءٍ، فَما جَهِلَكَ شَىْءٌ، وَأنْتَ الَّذى تَعَرَّفْتَ إلَىَّ فى كُلِّ شَىْءٍ، فَرَأيْتُكَ ظاهِراً فى كُلِّ شَىْءٍ.»
[٤]: (وتويى كه معبودى جز تو نيست، خود را به همه اشياء شناساندى پس هيچ چيز به تو جاهل نيست وتويى كه خويش را در همه چيز به من شناساندى پس تو را آشكار وهويدا در هرچيز ديدم.) بخواهد بگويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٢، ص ٢٢٨.
[٢] - بحارالانوار، ج ٨٧، ص ٣٤٤.
[٣] - نهج البلاغة، خطبه ١٠٨.
[٤] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.