جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥٢ - غزل ٤٥٤ هرچند پير و خسته دل و ناتوان شدم
|
اوّل ز حرف لوح وجودم خبر نبود |
در مكتب غم تو چنين نكته دان شدم |
|
محبوبا! اگر در مكتب تو درس غم عشقت را نخوانده بودم، كجا مى توانستم بدانم خود كِيَم. اين تو بودى كه درس خود شناسى و معرفت نَفْس را به من آموختى و پرده از لوح وجودم برداشته و فرمودى: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا! عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ، لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ»[١]: (اى كسانى كه ايمان آوردهايد! بر شما باد نَفْسهايتان [و همواره خود را بپاييد، كه] وقتى هدايت يافتيد گمراهى هيچ كس آسيبى به شما نمى رساند.) و اين تو بودى كه به فطرتم آشنا ساختى و نكتههاى شناسايى خودت را به من آموختى تا آنكه آن را در ابيات خود ظاهر ساختم.
|
قسمت، حوالتم به خرابات مى كند |
چندان كه اين چنين زدم و آنچنان شدم |
|
معشوقا! قسمت ازلى بود كه مرا از زهد خشك و عبادات بىاخلاص نجات بخشيد و به خرابات كشيد، تا در محضر آنان كه خرابان را آباد مى سازند حاضر شوم و به كمالاتى كه مطلوب توست نايل شوم و به سرنوشت ازلى خويش راه يابم. درجاى مى گويد:
|
به كوى ميكده هر سالكى كه ره دانست |
دَرِ دگر زدن انديشه تبه دانست |
|
|
زمانه، افسر رندى نداد جز به كسى |
كه سرفرازىِ عالم در اين كُلَه دانست |
|
|
حديث حافظ و ساغر كشيدن پنهان |
چه جاى محتسب و شحنه، پادشه دانست[٢] |
|
[١] - مائده: ١٠٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٨، ص ٨٩.