جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٧ - غزل ٤٤٧ مزن بر دل ز نوك غمزه تيرم
|
يك دو رطل گران به حافظ ده |
گر گناه است و گرثواب بيار[١] |
|
|
چنان پر شد فضاى سينه از دوست |
كه فكر خويش گُم شد از ضميرم |
|
|
مبادا جز حساب مطرب و مى |
اگر حرفى كشد كلك دبيرم |
|
چنان دوست و محبّتش در سينهام جاى گرفته كه از خود غافل ماندهام. در واقع مىخواهد با اين بيان بگويد:
٣٠٨٧
«إلهى! ... وَألْحِقْنا [بِالعِبادِ] بِعِبادِكَ الَّذينَ هُمْ بِالبِدارِ إلَيْكَ يُسارِعُونَ، وَبابَكَ عَلَى الدَّوامِ يَطْرُقُونَ، وَإيّاكَ فِى اللَّيلِ يَعْبُدُونَ، وَهُمْ مِنْ هَيْبَتِكِ مُشْفِقُونَ، ألَّذينَ صَفَّيْتَ لَهُمُ المَشارِبَ، وَبَلَّغْتَهُمُ الرَّغآئِبَ، وَأنْجَحْتَ لَهُمُ المَطالِبَ، وَقَضَيْتَ لَهُمْ مِنْ فَضْلِكَ المَآرِبَ، وَمَلأتَ لَهُمْ ضَمآئرَهُمْ مِنْ حُبِّكَ، وَرَوَّيْتَهُمْ مِنْ صافى شِرْيكَ.»
[٢]: (معبودا! ... و ما را به آن گروه از بندگانت كه به پيشى گرفتن به درگاهت شتاب مى كنند، و پيوسته در [رحمت] ات را مىكوبند، و در شبانگاهان، در حالى كه از هيبت و عظمتت هراسانند، تنها به پرستش تو مشغول هستند، ملحق نما، هم آنان كه آبشخورها را براى ايشان صافى و بىآلايش نموده، و به آرزوهايشان نايل گردانيده، و خواسته هايشان را برآورده، و از فضل خود حوايجشان را روا ساخته، و دلهايشان را از عشق و دوستىات لبريز نموده، و از شراب ناب خود نوشانيدهاى.).
الهى! كه نوشتههاى من جز سخن از او نباشد و قلمم جز از عنايات و نفحات شورانگيز و تجلّياتش ننويسد! در جايى مى گويد:
|
ترك من چون جعد مشكين گِرد كاكل بشكند |
لاله را دل خون كند، بازار سنبل بشكند |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٨، ص ٢٣٢.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٧.