جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٦٠ - غزل ٤٤١ ما بدين در، نه پى حشمت و جاه آمدهايم
خواجه در جايى:
|
من كه دارم در گدايى، گنجِ سلطانى به دست |
كِىْ طمع در گردشِ گردونِ دون پرور كنم[١] |
|
و نيز مى گويد:
|
گدايىِ دَرِ ميخانه طُرْفه اكسيرى است |
گر اين عمل بكنى، خاك، زَرْ توانى كرد[٢] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
گدايىِ دَرِ جانان به سلطنت مفروش |
كسى ز سايه اين در، به آفتاب رَوَد؟[٣] |
|
|
لنگر حلمِ تواى كشتىِ توفيق! كجاست؟ |
كه در اين بحرِ كرم، غرقه گناه آمدهايم |
|
|
آبرو مى روداى ابر خطاپوش! ببار |
كه به ديوانِ عمل، نامه سياه آمدهايم |
|
محبوبا! با آمدن در عالم خاكى و طبيعت، به گناه وجودى و بشريّت، و يا عصيان گرفتار شديم، بيا و ما را به ما و كردارمان مگير و توفيق خويش را شامل حالمان گردان تا به حقيقت خويش باز گرديم؛ كه: «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ، صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ»[٤]: (ما را به راه راست هدايت فرما، راه آنانى كه نعمت [ولايت] را به ايشان ارزانى داشتى.).
و يا بخواهد بگويد: از گناهِ خود پرستيمان پاك ساز، تا دچار خجالت پيمان شكنى نشويم كه چرا بار امانت را نكشيديم و رها كرديم و نزد موجودات ديگر كه تحمّل بار نكردند- خجلت زده نگرديم.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٢، ص ٣٣١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٢، ص ١٢٣.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٩، ص ١٤١.
[٤] - فاتحه: ٦ و ٧.