جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٤٢ - غزل ٤٣٨ ما بر آريم شبى دست و دعايى بكنيم
طاير كم حوصله ...».
و ممكن است منظور خواجه از بيت اين باشد كه: اى سالكين! وصال و ديدار ناپايدار دوست آرامش به عاشق سالك نمى دهد، بايد به فكر وصال دائمى شد و كارى نمود كه همواره در ظلّ ظليل الهى قرار گرفت؛ زيرا هجران كشيدن بسى مشكل است؛ كه:
٣٠٣٩
«أللّهُمَّ! وَاهْدِنا إلى سَوآءِ السَّبيلِ، وَاجْعَلْ مَقيلَنا عِنْدَكَ خَيْرَ مَقيلٍ، فى ظِلٍّ ظَليلٍ وَمُلْكٍ جَزيلٍ، فَإنَّكَ حَسْبُنا، وَنِعْمَ الوَكيلُ!»
[١]: (بار خدايا! و ما را به راه راست هدايت فرما، و استراحتگاه ما را در نزد خود، بهترين آسايشگاه در سايه دايمى [رحمتت] و سلطنت بزرگت قرار ده؛ كه تنها تو براى ما كافى هستى، و چه خوب كارگذارى!)
|
دلم از پرده بشد، حافظِ خوش لهجه كجاست |
تا به قول و غزلش، ساز و نوايى بكنيم؟ |
|
هجران دوست چنان بىتاب و طاقتم نموده كه ديگر تحمّل دورى او را ندارم و صبر نمى توانم، آرامش خاطر خود را در آن مى دانم كه با گفتار و غزليّات، و لهجه و خوانندگى شيرين خويش انس گيرم. در جايى به خود خطاب كرده و مى گويد:
|
حافظا! عشق و صابرى تا چند؟ |
ناله عاشقان خوش است، بنال[٢] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
حافظ! وصال گُل طلبى همچو بلبلان |
جان كن فداى خاك رَهِ باغبان گُل[٣] |
|
[١] - اقبال الأعمال، ص ٦٨٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٧٥، ص ٢٨١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨٢، ص ٢٨٥.