جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٩ - غزل ٤٢٥ عاشق روى جوانى خوش و نوخاستهام
|
زاهد غرور داشت، سلامت نبردراه |
رند از رَهِ نياز به دار السّلام رفت[١] |
|
و سوّم: «نظربازى» و چشم دوختگى و مراقبه و فريفتگى به او؛ چنانكه در جايى مىگويد:
|
شاهدان گر دلبرى زينسان كنند |
زاهدان را رخنه در ايمان كنند |
|
|
هر كجا آن شاخ نرگس بشكفد |
گلرخانش، ديده نرگس دان كنند |
|
|
عيدِ رخسار تو كو؟ تا عاشقان |
در وفايت جان و دل قربان كنند[٢] |
|
سرمايه من براى رسيدن به مقصودم اين است. و با اين سه، او و ديدارش را خريدارم.
|
شرمم از خرقه آلوده خود مى آيد |
كه به هر پاره، دو صد شعبده پيراستهام |
|
از طرفى چون به عالم بشريّت خويش مى نگرم، خود را با آلوده دامنى و تعلّقات، قابل مشاهده حضرت دوست نمى دانم؛ كه:
٣٧٢٣
«إلهى! أسْكَنْتَنا داراً حَفَرَتْ لَنا حُفَرَمَكْرِها، وَعَلَّقَتْنا بِأَيْدِى المَنايا فى حَبآئِلِ غَدْرِها. فَإلَيْكَ نَلْتَجِئُ مِنْ مَكآئِدِ خُدَعِها، وَبِكَ نَعْتَصِمُ مِنَ الإغْتِرارِ بِزَخارِفِ زينَتِها؛ فَإنَّهَا المُهْلِكَةُ طُلّابَها، ألْمُتْلِفَةُ حُلّالَها، ألْمَحْشُوَّةُ بِالآفاتِ، ألْمَشْحُونَةُ بِالنَّكَباتِ.»
[٣]: (معبودا! ما را در خانهاى [دنيا] منزل دادى كه گودالهاى نيرنگش را براى ما كنده، و يا چنگالهاى آرزو، ما را در دامهاى حيله خود در آويخته؛ لذا از نيرنگهاى فريبش تنها به تو پناه آورده، و از فريفته شدن به آرايشهاى زيورش تنها به تو چنگ زدهايم؛ زيرا دنيا، جويندگانش را هلاك ساخته، و وارد شوندگان و پذيرفتگانش را نابود مىكند، خانه اى كه پر از بلايا و آفات، و آكنده از رنجها و نكبتهاست.).
با اين همه، كجا مى توان از دوست بهرهمند گشت؟! لذا سالك اگر حضرت.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٧٣، ص ٨٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٥، ص ١٧٩.
[٣] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥٢.