جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٨ - غزل ٤٧٤ ز در درآ و شبستان ما منور كن
خود متوجّه ساز، تا آن گونه كه مى خواهى بندگىات كنم و بپذيرىام؛ كه:
٣٢٣٣
«إلهى! ألْحِقْنا بِالعِبادِ [بِعِبادِكَ] الَّذينَ هُمْ بِالْبِدارِ إلَيْكَ يُسارِعُونَ، وَبابَكَ عَلَى الدَّوامِ يَطْرُقُونَ، وَإيّاكَ فِى اللَّيْلِ يَعْبُدُونَ، وَهُمْ مِنْ هَيْبَتِكَ مُشْفِقُونَ.»
[١]: (بار الها ... ما را به آن گروه از بندگانت كه به پيشى گرفتن به درگاهت شتاب مى نمايند، و همواره درت را مى كوبند، و در شب تو را پرستش مى كنند، در حالى كه از هيبت و عظمتت هراسانند، ملحق نما.).
و يا بخواهد بگويد: از توجّه به عالم بشريّت جز ننگ نديدم، با كرشمه اى از جمالت از بدان نگريستن خارجم ساز تا جز تو نبينم و نخواهم و ندانم؛ زيرا:
|
فضول نفس، حكايت بسى كند ساقى! |
تو كار خود مده از دست و مى به ساغر كن |
|
معشوقا! از توجّه به عالم بشريّتم جدا ساز، وگرنه هر ساعت خواطر و خيالات و خواستههاى نفسانىام نمى گذارند به يادت باشم. «تو كار خود مده از دست و ...» از تجلّيات خويش بهره مندم كن تا با ديدنت از خواستههاى نفسانى جدا گرم. در جايى مى گويد:
|
دل ما را كه ز مارِ سَرِ زلف تو بخَسْت |
از لب خود به شفاخانه ترياك انداز |
|
|
چشم آلوده، نظر از رُخ جانان دور است |
بر رُخ او نظر از آينه پاك انداز |
|
|
چون گل از نكهت او جامه قبا كن حافظ! |
وين قبا در ره آن قامت چالاك انداز[٢] |
|
|
وگر فقيه نصيحت كند كه مى مخوريد |
پياله اى بدهشگو: دماغ راتر كن |
|
اى خواجه! ويااى سالك! در فكر ياد ومراقبه جمال محبوب وعبادت لبّى باش.
وچنانچه فقيه (بى بهره از معارف) نصيحت نمود آن گونه مباش، مبادا به گفته او.
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٥، ص ٢٤٤.