جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٥ - غزل ٤٧١ خدا را كم نشين با خرقه پوشان
عَظيمِ سَخَطِكَ.»
[١]: (معبودا! نَفسى را كه با توحيدت گرامى داشتى، چگونه با پستى هجرانت خوار مى سازى؟! و دلى را كه بر مهر تو دل بسته، چگونه با حرارت آتش [جهنّم] مىسوزانى؟! بارالها! مرا از غضب دردناك و خشم بزرگت در پناه خود درآور.) و به گفته خواجه در جايى:
|
باز آى و دل تنگِ مرا مونس جان باش |
وين سوخته را محرمِ اسرار نهان باش |
|
|
خون شد دلم از حسرت آن لعلِ روانبخش |
اى درج محبّت! به همان مهر ونشان باشد[٢] |
|
|
تو نازك طبعى و طاقت ندارى |
گرانيهاى مشتى دلق پوشان |
|
|
در اين صوفى وَشان دَردى نديدم |
كه صافى باد عيش دُرد نوشان! |
|
معشوقا! مىدانم تو را طاقت سرگرانيهاى دلق پوشان زهد و ريا نمى باشد و با اعمال و گفتار شرك آميزشان تو را مى آزارند و به آن گونه كه هستى نمى خوانند و نمىدانند، نه درد خود دارند و نه درد تو، ايشان را رها كن و با دُرد نوشان باش كه همواره توجّهشان به تو صاف و بىغش است و مى خواهند كه پيوسته بر اين صفا و اخلاص باشند. در جايى مى گويد:
|
از كفِ آزادگان غايب مدار آن جام را |
كاهل دل را كار عشرت زو همى گيرد رواج |
|
|
احتياجِ من به وصل خويشتن دانستهاى |
دوستان را دستگيرى كن به وقت احتياج[٣] |
|
لذا مى گويد:
|
لب ميگون و چشم مست بگشاى |
كه از شوقت مى لعل است جوشان |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٩، ص ٢٥٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١١٦، ص ١١٣.