جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٤ - غزل ٤٧١ خدا را كم نشين با خرقه پوشان
٣٢٦٤
مَحَبَّتِكَ.»
[١]: (معبودا! هركه به تو راه يافت، روشن و رهنمون شد، و هركس به تو پناه آورد، پناه داده شد، بار الها! [سرور من!] به تو پناه آوردهام، پس حسن ظنّم به رحمتت را نوميد مساز، و از رأفت و عنايتت محجوبم مگردان. بار الها! در ميان اهل ولايت و دوستىات، مرا در مقام آنان كه اميد افزونى از محبّتت را دارند، بر پادار.- به گفته خواجه در جايى:
|
آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند |
آيا بود كه گوشه چشمى به ما كنند |
|
|
دردم نهفته بِهْ ز طبيبانِ مدّعى |
باشد كه از خزانه غيبش دوا كنند |
|
|
چون حسن عاقبت نه به رندىّ و زاهدى است |
آن بِهْ كه كار خود به عنايت رها كنند[٢] |
|
و در ديگر جاى مى گويد:
|
سر سوداى تو اندر سر ما مى گردد |
تو ببين در سر شوريده، چه ها مى گردد |
|
|
هرچه بيداد و جفا مى كند آن دلبر ما |
همچنان در پى او، دل به وفا مى گردد |
|
|
دلِ حافظ چو صبا بر سر كوى تو مقيم |
دردمندى است به امّيد دوا مى گردد[٣] |
|
لذا باز مى گويد:
|
چو مستم كردهاى، مستور منشين |
چو نوشم دادهاى، زهرم منوشان |
|
اى دوست! حال كه مرا از عشّاق خود خواسته و پسنديده و به مستىام در جمال خويش سپردهاى، بيش از اين در فراقم مگذار و مستور منشين و از من جدايى مگير و روزگارم را تلخ مكن؛ كه:
٣٢١٣
إلهى! نَفْسٌ أعْزَزْتَها بِتَوْحيدِكَ، كَيْفَ تُذِلُّها بِمَهانَةِ هِجْرانِكَ؟
وَضَميرٌ انْعَقَدَ عَلى مَوَدَّتِكَ، كَيْفَ تُحْرِقُهُ بِحَرارَةِ نيرانِكَ [نارِك]؟ إلهى! أجِرْنى مِنْ أليمِ غَضَبِكَ وَ
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧٨، ص ٢١٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨١، ص ٢٢١.