جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٠ - غزل ٤٧٠ چون شوم خاك رهش، دامن بيفشاند ز من
|
او به خونم تشنه و من بر لبش، تا چون شود |
كام بستانم از او، يا داد بستاند ز من |
|
دوست به خون من تشنه و فناى مرا طالب است، و من وصال و آب حيات از لبش گرفتن را. نمىدانم سرانجام من به كام خويش خواهم رسيد، يا آنكه او مرا نابود خواهد ساخت و خواهد گفت: كه حيات تو در فناى توست، تا تو هستى، وصالت نباشد؟ به گفته خواجه در جايى:
|
گداخت جان كه شود كارِ دل تمام و نشد |
بسوختيم در اين آرزوى خام و نشد |
|
|
بدان هوس كه ببوسم به مستى آن لب لعل |
چه خون كه در دلم افتاد، همچوجام ونشد |
|
|
هزار حيله برانگيخت حافظ از سر مهر |
بدان هوس كه شود آن حريف رام و نشد[١] |
|
|
چشم خود را گفتم: آخر يك نظر سيرش ببين |
گفت: مىخواهى مگر تا جوى خون راند ز من |
|
به ديده ظاهرىام گفتم: چون يار جلوه نمود، سيرش ببين. (با زبان بىزبانى) گفت: مگر مى خواهى محبوب به جاى اشك، خون از ديدگانم جارى سازد و بگويد: با ديده ظاهر نمى توانىام ديد؟.
و يا بخواهد بگويد: اى خواجه! دوام ديدارت با توجّه به عالم بشريّت و دو بينى ممكن نيست. وقتى به اين آرزو نايل مى گردى كه فناى كلّى به تو دست دهد و خونت به دست محبوبت ريخته شود. در جايى مى گويد:
|
غيرتِ عشق، زبان همه خاصان ببريد |
از كجا سرِّ غمش در دهن عام افتاد؟ |
|
|
پاك بين، از نظر پاك به مقصود رسيد |
احول از چشم دوبين در طمع خام افتاد[٢] |
|
با اين بيان اظهار اشتياق به ديدار دوست نموده، در جايى مى گويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣٣، ص ١٩١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٤، ص ١٨٥.