جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٩ - غزل ٤٧٠ چون شوم خاك رهش، دامن بيفشاند ز من
|
گر چو شمعش پيش ميرم، در غمم خندد چو صبح |
ور برنجم، خاطر نازك برنجاند ز من |
|
او طالب فناى من است، لذا اگر در غمش چون شمع بگريم و آب شوم او چون صبح مى خندد و خشنود مى شود، و چنانچه از اين امر افسرده خاطر گردم (كه چرا مرا دوست چنين مى خواهد) آن را نمى پسندد و مى گويد: اين چه عاشقى است كه به رضاى معشوق و فناى خويش خشنود نيست با آنكه او براى عاشقش جز خير نمىخواهد. در جايى مى گويد:
|
عاشق سوخته دل تا به بيابان فنا |
نرود، در حرم دل نشود خاص الخاص |
|
|
جان نهادم به ميان، شمعْ صفْت از سرشوق |
كردم ايثار تن خويش ز روى اخلاص |
|
|
به هوادارى آن شمع، چو پروانه، وجود |
تا نسوزى، نشوى از خطر عشق خلاص[١] |
|
|
عارض رنگين به هركس مى نمايد همچو گل |
ور بگويم: باز پوشان، باز پوشاند ز من |
|
محبوب بىهمتايم در جمال، همه را از رخسار بر افروخته و زيبايى خويش بهرهمند مى سازد و مرا محروم. مىگويم: رخسار از ايشان بپوشان. از من مى پوشاند.
سخنى است عاشقانه، و با اين بيانات مى خواهد اظهار اشتياق به او نموده و بگويد:
|
ياد باد آنكه سر كوى توام منزل بود |
ديده را روشنى از خاك درت حاصل بود |
|
|
در دلم بود كه بىدوست نباشم هرگز |
چه توان كرد؟ كه سعى من و دل باطل بود |
|
|
آه از اينجور و تظلّم كه در اين دامگه است! |
واى از آن عيش و تنعّم كه در آن محفل بود![٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥٣، ص ٢٦٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧١، ص ٢١٥.