جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٤ - غزل ٤٦٩ چو گل هر دم به بويت جامه بر تن
امّا:
|
به قول دشمنان برگشتى از دوست |
نگردد هيچكس با دوست، دشمن |
|
محبوبا! بگذار دشمنانم (زهّاد و عبّاد) مرا به طريقه دوستىام با تو، و از زهد خشك كناره گرفتنم سرزنش كنند، و به گمان خود بگويند: فلانى از دوستىاش برگشته. بايد به آنان گفت: كجا ممكن است آن كه بر فطرت و عشق حضرتش آفريده شده دست از او بكشد؟ الهى كه «نگردد هيچكس با دوست، دشمن.» به گفته خواجه در جايى:
|
زاهد ار راه به رندى نبرد معذور است |
عشق، كارى است كه موقوف هدايت باشد |
|
|
زاهد و عجب و نماز و من و مستىّ و نياز |
تا خود او را ز ميان با كه عنايت باشد[١] |
|
زيرا:
|
تنت در جامه، چون در جام، باده |
دلت در سينه، چون در سيم، آهن |
|
خلاصه آنكه: محبوبا! اگرچه زاهد و عابد دشمن تو مى خوانندم، ولى مى دانى كه عشقت در شراشر وجودم جاى گرفته و با زبان بىزبانى گواه بر گفتهام مى دهند.
در جايى مى گويد:
|
عشق جان سوز تو پيوسته مرا مى پرسد |
پادشاهى است كه يادش ز گدا مى آيد |
|
|
بر ندارم دل از آن، تا نرود جان ز تنم |
گوش كن، كز سخنم بوى وفا مى آيد |
|
|
حافظ! از باده مپرهيز، كه گل باز به باغ |
از پى عيش، به صد برگ ونوا مى آيد[٢] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
جان نهادم به ميان، شمعْ صفت از سَرِشوق |
كردم ايثار، تنِ خويش ز روى اخلاص |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٥، ص ١٩٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧٩، ص ٢٢١.