جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٣٨ - غزل ٤٦٨ چندان كه گفتم غم با طبيبان
|
سيرم ز جان خود به دل راستان، ولى |
بيچاره را چه چاره؟ كه فرمان نمى رسد[١] |
|
|
ما دردِ پنهان، با يار گفتيم |
نتوان نهفتن، درد از طبيبان |
|
اينكه گفتم: چرا محبوبم با خار مى نشيند و از من چهره مى پوشد، دردى است پنهانى؛ اگر با او نگويم، با كه بگويم؟ و يا اگر با طبيبان و آنان كه مى توانند معالجه درد من بنمايند در ميان نگذارم، به چه كس اظهار نمايم؟.
و يا بخواهد بگويد: درد پنهان با يار را از طبيبان و راهنمايان چگونه مى توان پنهان داشت، بايد آگاهشان ساخت تا شايد كارى بكنند. در جايى مى گويد:
|
دردمندى كه كند درد نهان پيش طبيب |
درد او بىسببى، قابل درمان نشود |
|
|
عشق مى ورزم و امّيد كه اين فنّ شريف |
چون هنرهاى دگر، موجبِ حرمان نشود[٢] |
|
|
يارب! امان ده، تا باز بيند |
چشمِ محبّان، روىِ حبيبان |
|
پروردگارا! تا فرصت جوانى و عمر و سلامتى باقى است، اجازه فرما تا عاشقانت ديگر بار رويت را ببينند، با اين همه:
|
دُرجِ محبت بر مِهر خود نيست |
يارب! مبادا كام رقيبان! |
|
مىترسم اگر به سر لطف آيى و بخواهى بازت ببينم، با ناز و عشوه اى كه تو را با عاشقانت مى باشد، از سر مهر بيرون شوى و مرا بگذارى و به كام رقيبانم شوى. در جايى مى گويد:
|
اى سَرْوِ نازِ حُسن! كه خوش مى روى به ناز |
عشّاق را به ناز تو، هر لحظه صد نياز |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤١، ص ١٩٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٠، ص ١٩٦.