جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٣٩ - غزل ٤٥٢ من نه آن رندم كه ترك شاهد و ساغر كنم
|
مطربا! پرده بگردان و بزن راهِ عراق |
كه از اين راه بشد يار و ز ما ياد نكرد[١] |
|
|
گوشه محرابِ ابروى تو مى خواهم ز بخت |
تا در آنجا همچو مجنون درسِ عشق از بركنم |
|
محبوبا! ناپايدارى ديدارهايت را از نقص خود مى دانم. اگر من درس عاشقى را خوب خوانده، و بكلّى از خود بيرون شده بودم، دوام ديدارت را داشتم؛ حال چاره خود را در آن مى دانم كه جمال خويش بنمايى، تا در محراب ابروانت به مشاهده و مراقبه جمالت مشغول گردم و درس عشق خويش را بهتر از اين بخوانم. در نتيجه، با اين بيان دوام ديدار دوست را تمنّا مى كند. در جايى مى گويد:
|
به چشم كردهام ابروىِ ماه سيمايى |
خيال سبر خطى، نقش بستهام جايى |
|
|
زهى كمال كه منشورِ عشقبازى من |
از آن كمانچه ابرو رسد به طغرايى[٢] |
|
|
وقتِ گل گويى: كه زاهد شو به چشم و جان، ولى |
مىروم تا مشورت با شاهد و ساغر كنم |
|
اى زاهد! اين نه كار رندان و مستان و عاشقان جمال يار است كه از تماشاى او (با ديده دل و جان) چون تجلّى نمايد، خوددارى كنند. چون تو پرهيزم مى دهى، بايد با تجلّياتش مشورت نمايم، ببينم مى توان جمال او را نديد و زهد ورزيد، يا خير؟ به گفته خواجه در جايى:
|
من از آن حُسن روز افزون كه يوسف داشت دانستم |
كه عشق از پرده عصمت برون آرد زليخا را[٣] |
|
كنايه از اينكه: در وقت تجلّى معشوق، چگونه ممكن است پرهيز از تماشاى وى؟! همان گونه كه وقت شكفتن گل نمى توان به بلبل گفت: از مشاهده آن پرهيز.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٦، ص ٢٢٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٤٠، ص ٣٨٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٦، ص ٤٢.