جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٣٧ - غزل ٤٥٢ من نه آن رندم كه ترك شاهد و ساغر كنم
|
يارب! اندر كنف سايه آن سرو بلند |
گرمن سوخته يك دم بنشينم، چه شود؟[١] |
|
|
من كه امروزم بهشتِ نقد حاصل مى شود |
وعده فرداى زاهد را چرا باور كنم؟! |
|
در حقيقت مى خواهد بگويد: بهشت، آثارى از تجلّيات اسمائى و صفاتى و جمالى حضرت دوست است، و آن را مى توان در اين جهان، پيش از دست يافتن به نعمتهاى ظاهرى عالم آخرت كه زاهد مى گويد بدست آورد. چرا گوش به سخن وى دهم و كارى نكنم كه فردا هم «لَهُمْ ما يَشاؤُنَ فِيها»[٢]: (براى آنان هرچه بخواهند در آنجا [بهشت] فراهم است.) را داشته باشم، و هم «وَ لَدَيْنا مَزِيدٌ»[٣]: (و افزون بر آن نزد ماست.) را؟! به گفته خواجه در جايى:
|
برواى زاهد! و دعوت مكنم سوى بهشت |
كه خدا در ازل از بهرِ بهشتم بسرشت |
|
|
لذّت از حور بهشت و لب حوضش نبود |
هركه او دامن معشوق خود از دست بِهَشْت[٤] |
|
|
شيوه رندى، نه لايق بود طبعم را، ولى |
چون در افتادم، چرا انديشه ديگر كنم |
|
من لايق آن نبودم كه طبعى رندانه داشته باشم و اشعارى جانانه بگويم، حال كه دوست چنينم خواسته، چرا انديشه ديگر كنم. در جايى مى گويد:
|
معرفت نيست در اين قوم، خدايا! مددى |
تا برم گوهر خود را به خريدار دگر |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣٢، ص ١٩١.
[٢] ( ٢، ٣) ق: ٣٥.
[٣] ( ٢، ٣) ق: ٣٥.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩٤، ص ٩٩.