جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٦ - غزل ٤٤٨ مژده وصل تو كو؟ كز سر جان برخيزم
|
بر سر تربت من، بى مىْ و مطرب منشين |
تا به بويت ز لحد، رقصْ كنان برخيزم |
|
محبوبا! چنانچه بميرم و وصالت نصيبم نگردد، به تربتم آى، تا سر از لحد براى ديدارت بردارم و به شراب تجلّيات و نفحات روح افزا و به وجد آورندهات نايل گردم. در واقع، با اين بيان اظهار اشتياق به ديدار حضرت دوست نموده و به شدّتِ تمنّاى خويش اشاره مى كند. در جاى مى گويد:
|
چشمم آن دم كه زشوق تو نهد سربه لحد |
تا دم صبح قيامت، نگران خواهد بود[١] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
حافظ، سر از لحد بدر آرد به پاى بوس |
گر خاك او به پاى شما پى سپر شود[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
گرچه پيرم، تو شبى تنگ در آغوش گير |
تا سحرگه، ز كنار تو جوان برخيزم |
|
معشوقا! ديدارت شكستگان را زنده مى سازد و پيران را جوان، بيا و خواجهات را به ديدارت نايل ساز تا از پيرى به جوانى بگرايد. در جايى مى گويد:
|
هر چند پير و خسته دل و ناتوان شدم |
هرگه كه ياد روى تو كردم، جوان شدم |
|
|
من پيرِ سال و ماه نِيَم، يار بىوفاست |
بر من چو عمر مى گذرد، پيراز آن شدم[٣] |
|
|
تو مپندار كه از خاك سر كوى تو من |
به جفاىِ فلك و جور زمان برخيزم |
|
دلبرا چنان فريفته ديدارت مى باشم و به بندگى و خاكسارى در پيشگاهت مشتاقم، كه هيچ ناملايمى از محبّت تو جدايم نخواهد ساخت. اى فلك! با من.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤٨، ص ١٣٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤٩، ص ١٣٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٤، ص ٣٣٢.