جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٦٩ - غزل ٤٤٣ ما نگوييم بد و ميل به ناحق نكنيم
از دو بيت پايانى اين غزل معلوم مى شود كه خواجه گرفتار گفتار بدگويان زمانش بوده، خود و دوستانش را به آرامش و نديده گرفتن اعمال و كردار آنان دعوت مىكند و مى گويد:
|
ما نگوييم بد و ميل به ناحق نكنيم |
جامه كس سِيَهْ و دلقِ خود ازرق نكنيم |
|
اى دوستان! دشمن هرچه نسبت به ما مى گويد، بگويد، ما را چه كار با گفتار ايشان؟ از آنان بدگويى نخواهيم نمود و جامهْ سياه و گناه كارشان نمى شماريم، طريقه آنان را هم نمى پذيريم و لباس زهد به تن نخواهيم كرد؛ كه:
٣٠٥٦
«إنَّكَ إنْ أسَأْتَ، فَنَفْسَكَ تَمْتَهِنُ وإيّاها تَغْبَنُ.»
[١]: (به درستى كه اگر بدى كنى، نَفْس خود را خوار ساخته و آن را فريب مى دهى.- نيز:
٣٠٥٧
«حُسْنُ السّيرَةِ عُنوانُ حُسْنِ السَّريرَةِ.»
[٢]: (نيكويى روش [و عمل انسان]، نشانه نيكويى و زيبايى باطن اوست.)
|
رقم مغلطه بر دفتر دانش نكشيم |
سِرّ حق با ورق شعبده ملحق نكنيم |
|
|
عيب درويش وتوانگر به كم و بيش بد است |
كار بد مصلحت آن است كه مطلق نكنيم |
|
[١] - غرر و درر موضوعى، باب الاساء ة، ص ١٦٨.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب السّيرة، ص ١٧٠.