جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٦٦ - غزل ٤٤٢ ما ز ياران چشم يارى داشتيم
آنكه بر من معلوم شد كه آنچه تو با من مى كنى عين لطف است. در جايى مى گويد:
|
خدا چو صورتِ ابروى دلرباىِ تو بست |
گشادِ كار من اندر كرشمههاى تو بست |
|
|
هزار سَرْوِ چمن را به خاك راه نشاند |
زمانه، تا قَصَبِ زَرْكِشِ قَباىِ تو بست |
|
|
هم از نسيم تو روزى گشايشى يابد |
چو غنچه، هركه دل خويش در هواى تو بست |
|
|
ز دستِ جورِ تو گفتم: ز شهر خواهم رفت |
به خنده گفت: برو حافظا! كه پاى تو بست[١] |
|
|
گُلبُنِ حُسنت ز خود شد دلفريب |
ما دَمِ همّت بر او بگماشتيم |
|
معشوقا! زيبايى هركس به تو است، و تو به خود زيبايى. حق دارى هرچه مى كنى بكنى، از من جز خواستنت و بر اين خواسته پا بر جا بودن كارى ساخته نيست. در جايى مى گويد:
|
يارم چو قدح به دست گيرد |
بازارِ بُتان شكست گيرد |
|
|
در بحر فتادهام چو ماهى |
تا يار مرا به شست گيرد |
|
|
در پاش فتادهام به زارى |
آيا بود آنكه دست گيرد[٢] |
|
و در جاى ديگرى گويد:
|
به حُسن خُلق و وفا كس به يار ما نرسد |
تو را در اين سخن، انكارِ كار ما نرسد |
|
|
اگرچه حُسن فروشان به جلوه آمدهاند |
كسى به حسن و ملاحت، به يار ما نرسد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧، ص ٦٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧٤، ص ٢١٧.