جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٦٥ - غزل ٤٤٢ ما ز ياران چشم يارى داشتيم
مىگردد.- به گفته خواجه در جايى:
|
من و مقام رضا بعد از اين و شُكرِ رقيب |
كه دل به درد تو خو كرد و تَركِ درمان گفت |
|
|
مزن ز چون و چرا دم، كه بنده مقبل |
قبول كرد به جان، هر سخن كه سلطان گفت[١] |
|
و چنانچه مرا جرأت چون و چرا با تو بود، ماجراهاى عشق و دورى و ناراحتيهاى خود را مى گفتم.
|
شيوه چشمت، فريبِ جنگ داشت |
ما ندانستيم و صلح انگاشتيم |
|
معشوقا! جذبات جمال و چشمان خمارين و مست و سياهت، از زمانى كه مرا به خود فريفته ساخت، نه براى آن بود كه عاشقى و معشوقى به جاى ماند و مرا به ديدارت نايل سازد بلكه از اوّل قصد نابودى و جنگيدن با من داشتند تا من نمانم و تو بمانى. در جايى مى گويد:
|
گفتى: كه دهم كامت و جانت بستانم |
ترسم ندهى كامم و جانم بستانى |
|
|
چشم تو خدنگ از سِپَرِجان گذرانيد |
بيمار كه ديده است بدين سخت كَمانى؟[٢] |
|
|
نكته ها رفت و شكايت كس نديد |
جانبِ حرمت فرو نگذاشتيم |
|
محبوبا! من از جذبات و تجلّيات جمالىات چيزها فهميدم، و دانستم كه تو با من سر جنگ دارى، با اين همه، با كس نگفتم و حرمت معشوقيّت را نگاه داشتم، تا.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٤، ص ١٠٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ، غزل ٥٨٥، ص ٤٢٠.