جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣١ - غزل ٤٣٧ گر من از سرزنش مدعيان انديشم
خواجه در اين غزل از استوارى خود در راه عاشقىاش به محبوب حقيقى سخن گفته، و در ضمن، اظهار اشتياق به ديدار حضرت محبوب نموده و مى گويد:
|
گر من از سرزنش مدّعيان انديشم |
شيوه رندى و مستى نرود از پيشم |
|
آرى، سالك بايد در عين اشتغال به سير، سرّ خويش را مخفى دارد و از گفتار بدگويان و زهّاد و عبّاد و غير آنان دست از كار خود نكشد. خواجه هم مى خواهد بگويد: اى دوستان طريق! اگر من فكر سخن بدگويان را مى كردم، هيچ قدمى در سلوك و طريق رندى (گذشتن از خود و عالم- مراقبه و مستى نمى توانستم بردارم.
در جايى مى گويد:
|
برواى زاهد خود بين! كه ز چشم من و تو |
رازِ اين پرده نهان است و نهان خواهد بود |
|
|
عيب مستان مكن اى خواجه! كز اين كهنه رباط |
كس ندانست كه رحلت به چه سان خواهد بود[١] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
نفاق و زرق نبخشد صفاى دل، حافظ! |
طريق رندى و عشق اختيار خواهم كرد[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٤٧، ص ١٣٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٧، ص ١٤٠.