جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٤ - غزل ٤٣٦ گر دست دهد در خم زلفين تو بازم
خواجه در اين غزل چون غزل گذشته، اظهار اشتياق به ديدار دوباره دوست نموده و تمنّاى مشاهده او را به صفت جلال و جمال مى خواند؛ زيرا او را جز در مظهر و با مظهر نمى توان ديد، و در كنار از موجودات و يا خود نمى توان يافت؛ كه:
٢٩٨٧
«أنْتَ الَّذى تَعَرَّفْتَ إلَىَّ فى كُلِّ شَىْءٍ، فَرَأيْتُكَ ظاهِراً فى كُلِّ شَىْءٍ، وَأنْتَ الظّاهِرُ لِكُلِّ شَىْءٍ.»
[١]: (و تويى كه خودت را در هر چيز به من شناساندى تا اينكه تو را در هر چيز آشكار ديدم، و تويى آشكار براى هر چيز.) مىگويد:
|
گر دست دهد در خمِ زلفين تو بازم |
چون گوى، چه سرها كه به چوگان تو بازم |
|
|
زلف تو مرا عمرِ دراز است، ولى نيست |
در دست، سرِ مويى از آن عمرِ درازم |
|
محبوبا! تو خود را از طريق ملكوت كثرات به من شناساندى و به جمال و جلالت مشاهدهات كردم و زندگى و حياتم به آن بود، و حال از آن محروم گشتهام.
چنانچه باز به مشاهده خويش نايل، و به زنجير زلفت گرفتارم سازى، هرچه دارم و به خود نسبت مى دهم- از تعلّقات و هوا و هوسها و كشف كرامات و غيره- به پايت نثار خواهم كرد، و خود را چوگانى قرار خواهم داد تا هرچه خواهى با من بنمايى و هر كجا خواهى ببرى. اين اختيارات و تعلّقات و تدبيرهاى من بود كه مرا از جنابت.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.