عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٣٨٨ - حقيقت و روح دين
نمىتواند فكر چيزى را كه به نظر او بىجان و بالملازمه نازلتر از خودش مىباشد، تمجيد يا پرستش كند و تا سرحد فداكارى در راه او به خدمتگزارى قيام كند.
از اين گذشته حيات معشوق او مانند جمال و زيباييش بايد جاويد و ابدى باشد؛ زيرا اگر شخص بداند كه معشوق روزى خواهد مرد، بايد احساس كند كه همين امروز بالقوه مرده است، مطلب به همينجا ختم نمىشود، بلكه معشوق انسان بايد داراى همه زيبايىهاى حياتى باشد كه خود شخص با آن معانى مأنوس است.
به اين معنى كه معشوق او بايد بشنود و ببيند و احساس كند و عشق داشته باشد و اجابت كند و نيز بايد داراى قصد و نيتى باشد كه در جهان بشريت انجام شود و بايد داراى نيرويى باشد كه آن را عملى سازد و در تحقق دادن آن قصد و نيت كامياب گردد.
به عبارت ديگر بايد داراى حب و بغض باشد و داراى قدرتى كه آنچه را مىپسندد تشويق و ترويج كند و آنچه را نمىپسندد، طرد كند و از بين ببرد و بتواند كسانى را كه به او عشق مىورزند و به او كمك مىكنند پاداش دهد، دشمنان و مخالفانش را تنبيه كند.
خلاصه كلام اين كه: معشوق بايد داراى كليه صفات حب و بغض باشد و اين معانى را در راه اجراى مقصودش به كار بندد و اگر معشوق داراى يكى از اين صفات نباشد و شخص به نقص او آگاه شود، غير ممكن است كه او را دوست بدارد و در راه او خدمتى انجام دهد.
عشق، هميشه از عاشق مىخواهد كه خدمتگزار معشوق باشد و موضوع اين عمل اين است كه عملى را بجاى آورد كه خوشآيند معشوق باشد و هميشه بكوشد تا لطف معشوق را جلب كند و در ساحت او مقرب باشد.