عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٣٠ - گوشهاى از زندگى مراقبان و محاسبان
خوبىهايم از بين خواهد رفت!!
رنگ از صورت عابد پريد، زن پرسيد اين چه وضعى است. گفت: از خداوند مىترسم، زن گفت: واى بر تو! بسيارى از مردم آرزو دارند به اينجايى كه تو آمدى بيايند. گفت: اى زن! من از خدا مىترسم، مال را به تو حلال كردم مرا رها كن بروم، از نزد زن خارج شد در حالى كه بر خويش تأسف و حسرت مىخورد و سخت مىگريست!
زن را در دل ترسى شديد عارض شد و گفت: اين مرد اولين گناهى بود كه مىخواست مرتكب شود، اين گونه به وحشت افتاد؛ من سالهاست غرق در گناهم، همان خدايى كه از عذابش او ترسيد، خداى من هم هست، بايد ترس من خيلى شديدتر از او باشد؛ در همان حال توبه كرد و در را بست و جامه كهنهاى پوشيد و روى به عبادت آورد و پيش خود گفت: خدا اگر اين مرد را پيدا كنم، به او پيشنهاد ازدواج مىدهم، شايد با من ازدواج كند! و من از اين طريق با معالم دين و معارف حق آشنا شوم و براى عبادتم كمك باشد.
بار و بنه خويش را برداشت و به قريه عابد رسيد، از حال او پرسيد، محلش را نشان دادند؛ نزد عابد آمد و داستان ملاقات آن روز خود را با آن مرد الهى گفت، عابد فريادى زد و از دنيا رفت، زن شديدا ناراحت شد. پرسيد از نزديكان او كسى هست كه نياز به ازدواج داشته باشد؟ گفتند: برادرى دارد كه مرد خداست ولى از شدت تنگدستى قادر به ازدواج نيست، زن حاضر شد با او ازدواج كند و خداوند بزرگ به آن مرد شايسته و زن بازگشته به حق پنج فرزند عطا كرد كه همه از تبليغ كنندگان دين خدا شدند!![١]
[١] -لآلى الأخبار: ١/ ١٢١.