عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٢٧ - گوشهاى از زندگى مراقبان و محاسبان
زن زناكار سنگسار كرد، به خيال خودشان زن از شدت سنگسار مرد؛ او را رها كرده و به خانهها برگشتند. شب فرا رسيد، زن در خود رمقى حس كرد، از گودال درآمد و از شهرى كه در آن زندگى مىكرد دور شد، به دير راهبى رسيد، كنار در دير خوابيد. راهب پس از طلوع آفتاب او را ديد، داستانش را پرسيد، زن آنچه بر او رفته بود بيان كرد!
راهب را فرزندى بود كه تازه از مرض خوب شده بود و نياز به سرپرستى مطمئن داشت، طفل را براى تربيت به آن زن سپرد. خدمتكارى كه براى راهب خدمت مىكرد، پس از ديدن آن زن به او چشم طمع دوخت، خواسته نامشروعش را اظهار كرد، زن به او پاسخ منفى داد، زن را تهديد به قتل كودك كرد، جواب داد: آنچه از دستت برآيد كوتاهى مكن كه من دامن به ننگ گناه آلوده نكنم!!
خدمتكار ضربهاى به كودك زد كه منجر به قتل او شد، با عجله نزد راهب آمده گفت: طفلت را به زن بدكارى واگذاشتى، او هم طفل را كشت. راهب آمد به آن زن گفت: اين مزد خدمت من است؟ پاسخ داد: من دست به خون اين بىگناه نياوردم، داستان من اين نيست كه براى تو گفتهاند، سپس ماجراى خود را شرح داد. راهب گفت: علاقه به ماندن تو در اينجا ندارم، اين بيست درهم را بگير و از اين ناحيه برو!!
از آنجا حركت كرد، به دهى رسيد كه مردى را زنده به دار آويخته بودند، سبب پرسيد؟ گفتند: در اينجا رسم است بدهكار را به چوب مىبندند تا تسويه حساب كند! بيست درهم را داد و گفت: اين مديون را آزاد كرده و از اين بلا نجاتش دهيد.
چون از دار به زير آمد به آن زن گفت: كسى هم چون تو بر من منت دارد، مرا از دار و از مرگ نجات دادى، هماكنون با تو هستم هرجا كه بخواهى بروى.
با هم آمدند تا به ساحل دريا رسيدند، جمعى را با يك كشتى ديدند، به زن