عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ١٥١ - قلب محروم از نور خدا، علت تمام مفاسد
[وإذا انقاد القلب لمورد قضاء الله بشرط الرضا عنه كيف لا ينفتح القلب بالسرور والروح والراحة]
زمانى كه قلب، تسليم قضاى حق شد و بر اين قضا كمال خشنودى و رضايت را داشت، چرا به نور خوشحالى و گشادگى و راحتى و امنيت و آرامش و آسايش منور نشود!
قلبى كه توجه خود را از تمام موجودات كه فقر محضند برداشته و آنان را جز وسيلهاى براى رسيدن به محبوب نمىداند و با كمك حق به تماشاى عظمت حق نايل آمده، تمام مسائل وارده از طرف خداوند را حق دانسته و به آن كمال رضايت دارد، ازاين جهت با توجه به عمق مصائب و ابتلائات غرق در لذت و سرور است!
فيض كاشانى، اين عارف دل منور به نور عشق مىگويد:
|
اى كه درد مرا تويى درمان |
اى كه راه مرا تويى پايان |
|
|
كمر خدمتت به دل بستم |
هرچه گويى به جان برم فرمان |
|
|
به خيال تو زنده است اين سر |
به هواى تو زنده است اين جان |
|
|
گرنه در سر خيال توست مقيم |
ورنه در جان هواى توست روان |
|
|
نيستم من به جز تن بىسر |
نيستم غير قالب بىجان |
|
|
يك دم ار وصل تو دهد دستم |
مىدهم در بهاش جان و جهان[١] |
|
[وإذا اشتغل قلبه بشىء من أسباب الدنيا كيف تجده إذا ذكر الله بعد ذلك منخفضا مظلما كبيت خراب خاو ليس فيه عمارة ولا مونس]
آن گاه كه دل مشغول به چيزى از برنامههاى دنيايى است، عارف نمىداند كه بر دل چه مىگذرد، زمانى كه دل به ذكر حق روشن شود درمىيابد كه انگار دل او به وقت اتصال به امور دنيا همانند خانه تاريك و پر وحشتى بوده و اكنون با ذكر حق روشن شده و داراى آبادى و انس گشته.
[وإذا غفل عن ذكر الله، كيف تراه بعد ذلك موقوفا محجوبا قد قسا وأظلم منذ فارق نور التعظيم]
هرگاه كسى بعد از ياد الهى و توجه به جناب احديت، به سبب اشتغال به كارهاى دنياى دنيه و امور مخالف خدا و ميل به لذات فانيه كاسده، از ياد حضرت دوست غافل شود و از معموره ذكر رو به خرابه غفلت آورد، چنين مىيابد كه گويا از نورانيت به ظلمت و از انس به وحشت آمده، در اينجا قلب دچار حجاب و غفلت گشته و به كدورت قساوت و تجاوز مبتلا مىشود و چه بدبخت است كسى كه از اوج تماشاى نور عظمت به حضيض غفلت درافتد!
[١] -فيض كاشانى.