شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٨٧ - حكايت(٣) ز درياى عمان برآمد كسى
|
و ليكن نينديشم از خشم شاه |
دلاور بود در سخن بىگناه |
|
|
اگر محتسب[١] گردد، آنرا غمست |
كه سنگتر از وى بارش كمست |
|
|
چو حرفم برآيد درست از قلم، |
مرا از همه حرفگيران چه غم؟ |
|
|
ملك در سخن گفتنش خيره ماند |
سردست[٢] فرماندهى برفشاند: |
|
|
كه مجرم به زرق[٣] و زبانآورى، |
ز جرمى كه دارد نگردد برى |
|
|
ز خصمت همانا كه نشنيدهام |
نه آخر به چشم خودت[٤] ديدهام؟ |
|
|
كزين زمره خلق در بارگاه، |
نمىباشدت جز در اينان نگاه |
|
|
بخنديد مرد سخنگوى و گفت: |
حقست اين سخن، حق نشايد نهفت |
|
|
در اين نكتهيى هستگر بشنوى |
كه حكمت روان باد و دولت قوى |
|
|
نبينى كه درويش بىدستگاه، |
به حسرت كند در توانگر نگاه؟ |
|
|
مرا دستگاه جوانى برفت |
به لهو[٥] و لعب زندگانى برفت |
|
|
ز ديدار اينان ندارم شكيب |
كه سرمايهداران حسنند و زيب |
|
|
مرا همچنين چهره گلفام بود |
بلورينم[٦] از خوبى اندام بود |
|
[١] اگر محتسب: در بعضى نسخهها بجاى« گردد»،« گيرد» ضبط شده است. محتسب در قديم صاحبمنصبى بوده است كه به نظافت دكانها و حساب و سنجش وزن ترازوى فروشندگان رسيدگى ميكرده است. هرگاه محتسب در بازار بگردش آيد، كسى غم دارد كه سنگ ترازويش كم باشد.
[٢] سردست فرماندهى برفشاند: از سخن او پادشاه خشمگين شد و از باب فرماندهى و بروز دادن تسلط خويش، خشم شديد نسبت به او اظهار داشت.
[٣] - زرق: معنى اصلى زرق كبودى است و چون ديلميان با روميان دشمنى داشتهاند كبود چشمى روميان را نشانه نيرنگ و دشمنى پنداشتهاند.
[٤] خودت: خود مضاف اليه است براى چشم. ضمير« ت» مفعول براى« ديدهام» و« آخر» در اينجا قيد است. يعنى آخر نه اينست كه ترا با چشم خود در حال ارتكاب عمل نگاه كردن به غلام ديدهام؟
[٥] لهو: خوشى و سرگرمى: لعب: بازى.
[٦] بلورين: منصوب به بلور. در عربى بلور بفتح يا كسر باء و تشديد لام است و ريشه يونانى آن به معنى درخشان ميباشد و در فرانسه بلور را بريلelyr ?eB -elir ?eB مىگويند و در اصل از آن معنى زمرد فهميده ميشده، اما عربها در معنى آن تصرف كردهاند و در فارسى و عربى بر نوعى آبگينه اطلاق ميشود.( ر ك، شرح گلستان ص ٦١٠ س ١٩).