شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٣٧ - حكايت(٢١) جوانى هنرمند فرزانه بود
|
برآمد ز سوداى[١] من سرخ روى: |
كزين جنس بيهوده ديگر مگوى |
|
|
تو در وى همان عيب ديدى كه هست، |
ز چندان هنر چشم عقلت ببست! |
|
|
يقين، بشنو از من كه روز يقين |
نبينند بد، مردم نيكبين |
|
|
يكى را كه فضل است و فرهنگ و راى |
گرش پاى عصمت بلغزد ز جاى، |
|
|
به يك خرده مپسند بر وى جفا |
بزرگان چه گفتند؟ «خذ ما صفا[٢]» |
|
|
بود خار[٣] و گل با هم اى هوشمند |
چه دربند خارى! تو گل دستهبند |
|
|
كرا زشتخويى بود در سرشت، |
نبيند ز طاووس جز پاى زشت |
|
|
صفايى به دست آور اى خيرهرو |
كه ننمايد[٤] آئينه تيره، رو |
|
|
طريقى طلب، كز عقوبت رهى |
نه حرفى كه انگشت بر وى نهى |
|
|
منه عيب خلق اى فرومايه، پيش |
كه چشمت فرو دوزد از عيب خويش |
|
|
چرا دامن آلوده را حد زنم[٥]، |
چو در خود شناسم كه تر دامنم؟ |
|
|
نشايد كه بر كس، درشتى كنى |
چو خود را[٦] به تأويل، پشتى كنى |
|
|
چو بد ناپسند آيدت، خود مكن |
پس آنگه به همسايه گو: بد مكن |
|
|
من ار حقشناسم وگر خودنماى، |
برون با تو دارم درون با خداى |
|
|
چو ظاهر به عفت بياراستم، |
تصرف مكن در كژ و راستم |
|
[١] سودا: مراد از سودا در اينجا هم ممكن است معنى مجازى عربى آن كه خشم است باشد، چه اعتراضكننده سخنان خود را با خشم ادا مىكند و نيز ممكن است در معنى معامله و رفتار بكار رفته باشد كه در آنصورت كلمه فارسى است، مراد از سرخروى، خشمگين و برافروخته است.
[٢] خذ ما صفا: ناظر است به اين حديث« خذ من الدهر ما صفا، و من العيش ما كفى ودع الظلم و الجفا، فان العمر قصير، و الناقد بصير» از روزگار هر آنچه پاك باشد بگير و از زندگانى بهر آنچه كفايت كند قانع باش و ستم و آزار مردمان فروگذار، زيرا عمر كوتاه است و نقدكننده بيناست.
[٣] -« بود خار و گل با هم اى هوشمند»: نظير از شعر متنبى:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|
[٤] « كه ننمايد آئينه تيرهروى»: آئينه تاريك، روى را نشان نميدهد.
[٥] حد زدن: اجراى مجازاتهاى شرعى نسبت به جرمهاست.
[٦] « چو خود را بتأويل پشتى كنى»: وقتيكه با تأويل و دگرگونه جلوهدادن رفتار و كردار خويش بخواهى از گفته و كرده خود پشتيبانى كنى.