شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٨٠ - حكايت(٢) مغى در به روى از جهان بسته بود
|
چه برخيزد از دست تدبير ما؟ |
همين نكته بس عذر تقصير ما |
|
|
همه هرچه كردم تو بر هم زدى |
چه قوت كند با خدايى خودى |
|
|
نه من سر ز حكمت[١] بدر ميبرم |
كه حكمت چنين ميرود بر سرم |
|
حكايت (١) [سيه چردهيى را كسى زشت خواند ....]
|
سيه چردهيى[٢] را كسى زشت خواند |
جوابى بگفتش كه حيران بماند: |
|
|
نه من صورت خويش خود كردهام |
كه عيبم شمارى كه بد كردهام |
|
|
ترا با من ار زشترويم چكار؟ |
نه آخر منم زشت زيبانگار[٣]؟ |
|
|
از آنم كه بر سر نبشتى ز پيش، |
نه كم گردد اى بندهپرور، نه بيش |
|
|
تو دانايى آخر كه قادر نيم |
تواناى مطلق تويى من كيم! |
|
|
گرم رهنمايى[٤]، رسيدم به خير |
وگر گم كنى بازماندم ز سير |
|
|
جهانآفرين گرنه يارى كند، |
كجا بنده پرهيزگارى كند |
|
|
چه خوش گفت درويش كوتاهدست، |
كه شب توبه كرد و سحرگه شكست: |
|
|
گر او توبه بخشد، بماند درست |
كه پيمان ما بىثبات است و سست |
|
|
به حقت، كه چشمم ز باطل بدوز |
به نورت، كه فردا به نارم مسوز |
|
|
ز مسكينيم روى در خاك رفت |
غبار گناهم بر افلاك رفت |
|
|
تو يك نوبت، اى ابر رحمت، ببار |
كه در پيش باران نپايد غبار |
|
|
ز جرمم در اين مملكت جاه نيست |
و ليكن به ملكى دگر راه نيست |
|
|
تو دانى ضمير زبان بستگان |
تو مرهم نهى بر دل خستگان |
|
حكايت (٢) [مغى در به روى از جهان بسته بود ....]
|
مغى در به روى از جهان بسته بود |
بتى را به خدمت ميان بسته بود |
|
|
پس از چند سال آن نكوهيده كيش |
قضا حالتى صعبش آورد پيش |
|
[١] حكمت: فرمانت.
[٢] چرده: بر وزن زرده، رنگ مايل به سياهى، روى.
[٣] -« نه آخر منم زشت زيبانگار»: مگر آخر چنين نيست كه من زشت هستم، زشتى كه به دست آفريدگار و نگارنده و صورتبند هر زيبائى.
[٤] « گرم رهنمايى ...»: ناظر است به چندين آيه از آيات قرآنى كه به موجب آن هركس كه خدايش راه نمايد راه مييابد و هركس را به خود واگذارد و دچار مشقت كند يار و راهنمايى براى او نيست.