شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٠٢ - حكايت(٦) يكى نيشكر داشت بر طبقرى
|
رئيس ده آمد كه اينرا كه كشت |
بگفتم: مزن بانگ بر ما درشت، |
|
|
شكم دامن اندر كشيدش ز شاخ |
بدش تنگدل[١]، رودگانى فراخ |
|
|
شكم، بند دست است و زنجير پاى |
«شكمبنده» نادر پرستد خداى |
|
|
سراسر[٢] شكم شد ملخ لاجرم، |
به پايش كشد مور كوچك شكم |
|
|
برو اندرونى به دست آر پاك |
شكم پر نخواهد شد الا به خاك |
|
حكايت (٥) [شكم صوفيى را زبون كرد و فرج ....]
|
شكم صوفيى را زبون كرد و فرج |
دو دينار بر هر دوان كرد خرج |
|
|
يكى گفتش از دوستان در نهفت: |
چه كردى بدين هر دو دينار؟ گفت: |
|
|
به دينارى[٣] از پشت راندم نشاط، |
به ديگر، شكم را كشيدم سماط |
|
|
فرومايگى كردم و ابلهى |
كه اين همچنان پر نشد وان تهى |
|
|
غذا گر لطيف است و گر سرسرى، |
چو ديرت بدست اوفتد، خوشخورى |
|
|
سرآنگه ببالين نهد هوشمند، |
كه خوابش به قهر[٤] آورد در كمند |
|
|
مجال سخن تا نيابى، مگوى |
چو ميدان نبينى، نگهدار گوى |
|
|
وز اندازه بيرون مرو پيش زن |
نه ديوانهاى، تيغ بر خود مزن |
|
|
به بىرغبتى شهوت انگيختن، |
به رغبت بود خون خود ريختن |
|
حكايت (٦) [يكى نيشكر داشت بر طبقرى ....]
|
يكى نيشكر داشت بر طبقرى،[٥] |
چپ و راست گرديد بر مشترى |
|
|
به صاحبدلى گفت در كنج ده: |
كه بستان و چون دست يابى، بده |
|
[١] بدش تنگدل رودگانى فراخ: حاصل بيت اين است: شكمبارگى دامن او را از شاخه نخل كشيد و بزيرش افكند، زيرا دلى تنگ و نظرى كوتاه داشت و نتوانست از خوردن خرماى ديگران صرفنظر كند و رودگانى فراخ داشت كه در نتيجه آن نميتوانست به آنچه خود دارد قانع باشد.
[٢] سراسر شكم شد ملخ لاجرم: چون سراسر جسم ملخ شكم است در نتيجه طعمه مور شده است كه شكمى كوچك دارد.
[٣] - به دينارى از پشت راندم نشاط: كمر خود را خالى كردم و باين وسيله نشاطى مرا حاصل شد.
[٤] به قهر: با زور.
[٥] طبقرى: طبق طبقه براى فروش ميوه و مانند آن. در بعضى نسخهها« طيفرى» ضبط شده است و آنرا« طبقچه» معنى كردهاند، لكن اينچنين لفظ در برهان قاطع يافت نشد، لذا گمان ميرود كه اين ضبط ناشى از اشتباه نساخان بوده است.