شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٦٧ - حكايت(٤) يكى رفت و دينار ازو صد هزار
|
برآشفت عابد: كه خاموش باش، |
تو مرد زبان نيستى[١]، گوش باش |
|
|
اگر راست بود آنچه پنداشتم، |
ز خلق آبرويش نگه داشتم |
|
|
و گر شوخ چشمى و سالوس[٢] كرد، |
الا تا نپندارى افسوس كرد[٣] |
|
|
كه خود را نگه داشتم آبروى، |
ز دست چنان گربزى ياوهگوى[٤] |
|
|
بد و نيك را بذل كن سيم و زر، |
كه اين كسب خيرست، و آن دفع شر |
|
|
خنك آنكه در صحبت عاقلان، |
بياموزد اخلاق صاحبدلان |
|
|
گرت عقل و رايست و تدبير هوش، |
به عزت كنى پند سعدى به گوش، |
|
|
كه اغلب درين شيوه دارد مقال، |
نه در چشم و زلف و بناگوش و خال |
|
حكايت (٤) [يكى رفت و دينار ازو صد هزار ....]
|
يكى رفت و دينار ازو صد هزار، |
خلف برد[٥] صاحبدلى هوشيار |
|
|
نه چون ممسكان دست بر زر گرفت |
چو آزادگان دست ازو برگرفت |
|
|
ز درويش، خالى نبودى درش |
مسافر به مهمانسراى اندرش |
|
|
دل خويش و بيگانه خرسند كرد، |
نه همچون پدر سيم و زر بند كرد |
|
|
ملامت كنى گفتش: اى باد دست[٦]، |
به يكره پريشان مكن هرچه هست |
|
[١] تو مرد زبان نيستى: در متن تصحيحشده على يف« تو مرد سخن نيستى» ضبط شده است.
[٢] سالوس: معرب چاپلوس است بمعنى مردم متملق، در معنى تملق هم بكار رفته، چنانكه در اين موضع چنين است: گرچه سلس بفتح اول و كسر ثانى در عربى معنى لين و نرم آمده و سالس هم در معنى رام و منقاد بكار رفته، اما سالوس از اين ريشه نيست.
[٣] - افسوس كرد: مصدر مرخم است بمعنى مسخره كردن و كار بيهوده كردن، مراد اينست كه در نظر داشته باش بخششى كه من به اين گدا كردم، عمل بيهوده نپندارى.« افسوس كرد» مفعول است براى نپندارى.
[٤] اين بيت و بيت پيشين در متن اصلى على يف ضبط نشده، ليكن در حاشيه آن ذكر شده است.
[٥] خلف برد: يعنى صد هزار دينار ارث شخص ممسك به فرزند خلف صالحش رسيد كه صاحبدل و هوشيار بود.« دينار» مفعول است براى فعل برد و« خلف» فاعل فعل است و صاحبدل و هوشيار، صفت است براى خلف. بواسطه ضرورت شعر، فعل ميان موصوف و صفت واقع شده است.
[٦] باد دست: دست بر باد- اسر افكار.