شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٦٩ - حكايت(١١) يكى مال مردم به تلبيس خورد
|
فغان از بدىها كه در نفس ماست |
كه ترسم شود ظن ابليس[١] راست |
|
|
چو ملعون پسند آمدش قهر ما، |
خدايش بينداخت از بهر ما |
|
|
كجا سر برآريم ازين عار و ننگ، |
كه با او به صلحيم و با حق به جنگ |
|
|
نظر، دوست نادر كند سوى تو، |
چو در روى دشمن بود روى تو |
|
|
گرت دوست بايد كزو برخورى، |
نبايد كه فرمان دشمن برى |
|
|
روا دارد از دوست بيگانگى، |
كه دشمن گزيند به همخانگى |
|
|
ندانى؟ كه كمتر نهد دوست پاى، |
چو بيند كه دشمن بود در سراى |
|
|
به سيم سيه تا چه خواهى خريد؟ |
كه خواهى دل از مهر يوسف بريد |
|
حكايت (١٠) [ز عهد پدر يادم آمد همى ....]
|
يكى برد با پادشاهى ستيز |
به دشمن سپردش كه خونش بريز |
|
|
گرفتار در دست آن كينهتوز، |
همى گفت هردم به زارى و سوز |
|
|
اگر دوست از خود نيازردمى، |
كى از دست دشمن جفا بردمى؟ |
|
|
بسا جور دشمن بدردش پوست، |
رفيقى كه از خود بيازرد دوست |
|
|
تو از دوست گر عاقلى، برمگرد |
كه دشمن نيارد نگه در تو كرد |
|
|
تو با دوست، يكدل شو و يكسخن |
كه خود بيخ دشمن برآيد ز بن |
|
|
نپندارم اين زشتنامى نكوست، |
به خشنودى[٢] دشمن آزار دوست |
|
حكايت (١١) [يكى مال مردم به تلبيس خورد ....]
|
يكى مال مردم به تلبيس خورد |
چو برخاست[٣] لعنت بر ابليس كرد |
|
|
چنين گفت ابليس اندر رهى: |
كه هرگز نديدم چنين ابلهى |
|
|
ترا با من است اى فلان، آشتى |
به جنگم چرا گردن افراشتى؟ |
|
|
دريغ است[٤] فرموده ديو زشت |
كه دست ملك بر تو خواهد نوشت |
|
[١] ظن ابليس راست: مقتبس از قرآن مجيد« وَ لَقَدْ صَدَّقَ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ».
[٢] « به خوشنودى دشمن آزار دوست: آزار دوست براى جلب رضاى دشمن زشتنامى است.
[٣] - چو برخاست لعنت بر ابليس كرد: حكايت از اين كلام زمخشرى مايه گرفته است:« لا تكن ممن يلعن ابليس فى العلانيه و يواليه فى السر».
[٤] دريغ است ...: افسوس دارم بر آنكه اگر بفرمان ابليس عمل كنى، فرشتهيى كه در تو موكل است، كردار ترا در نامه عملت خواهد نوشت- ناظر است به كريمه قرآنى در سوره انفطار« وَ إِنَّ عَلَيْكُمْ لَحافِظِينَ. كِراماً كاتِبِينَ».