شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٩٣ - حكايت(٢١) شنيدم كه مغرورى از كبر، مست
|
نه دشمن برست از زبانش نه دوست |
نه سلطان[١] كه اين بوم و بر، زان اوست |
|
|
قضا را خداوند آن پهندشت، |
در آن حال منكر، بر او برگذشت |
|
|
شنيد اين سخنهاى دور از صواب، |
نه صبر شنيدن، نه روى جواب |
|
|
ملك[٢] شرمگين در حشم بنگريست: |
كه سوداى اين بر من از بهر چيست؟ |
|
|
يكى گفت: شاها، به تيغش بزن |
كه[٣] نگذاشت كس را نه دختر نه زن |
|
|
نگه كرد سلطان عالى محل، |
خودش در بلا ديد و خر در و حل[٤] |
|
|
ببخشود بر حال مسكين مرد |
فرو خورد خشم سخنهاى سرد |
|
|
زرش داد و اسب و قبا پوستين |
چه نيكو بود مهر در وقت كين! |
|
|
يكى گفتش: اى پير بىعقل و هوش، |
عجب رستى از قتل، گفت: خموش |
|
|
اگر من بناليدم از درد خويش، |
وى انعام فرمود در خورد خويش |
|
|
بدى را بدى سهل باشد جزا |
اگر مردى، احسن[٥] الى من اسا |
|
حكايت (٢١) [شنيدم كه مغرورى از كبر، مست ....]
|
شنيدم[٦] كه مغرورى از كبر، مست، |
در خانه بر روى سائل ببست، |
|
|
به كنجى فرو ماند و بنشست مرد، |
جگر گرم و آه از تف سينه سرد |
|
[١] سلطان ... يعنى، حتى بر شاه نفرين ميكرد به اعتبار آنكه بوم و بر كشور متعلق به او است. زان، مخفف از آن: متعلق به.
[٢] ملك ... بنابر ضبط على يف« به چشم سياست در او بنگريست» اما ضبط متن مناسبتر است. زيرا پادشاه از اول قصد سياست و مجازات او را نداشت، بلكه بواسطه سخنان زشت او شرمگين شده بود و در اطرافيان خود نگاه كرد، تا ببيند آنانرا چه حالتى است.
[٣] - كه نگذاشت ... بنابر ضبط على يف« ز پشت زمين بيخ عمرش بكن»
[٤] وحل: گل يا لجن.
[٥] احسن الى من اساء: نيكى كن به كسى كه بدى كرده باشد. حديث منقول از غرر الحكم« احسن الى من اساء اليك واعف عمن جنى عليك».
[٦] حكايت: اين حكايت را على يف در پاورقى آورده است و آنرا از سعدى نشناخته خلاصه حكايت آنكه شخصى مغرور، در خانه خود را به روى سائلى بست و آن سائل، در كوچه آزرده نشست. نابينائى بر او گذر كرد و حالش پرسيد و او را به خانه خويش برد و طعام داد.
سائل بر او دعا كرد و بر اثر دعاى او نابينا، بوسيله بيرون آمدن چند قطره از چشمش شفا يافت.