شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٥٤ - حكايت(١٠) سگى پاى صحرانشينى گزيد
|
برو آب گرم از لب جوى خور |
نه جلاب[١] سرد ترشروى خور |
|
|
حرامت بود نان آنكس چشيد[٢]، |
كه چون سفره ابرو بهم دركشيد |
|
|
مكن خواجه، بر خويشتن كار، سخت |
كه بدخوى باشد نگونسار بخت |
|
|
گرفتم كه سيم و زرت چيز نيست، |
چو سعدى زبان خوشت نيز نيست؟ |
|
حكايت (٩) [شنيدم كه فرزانهيى حقپرست ....]
|
شنيدم كه فرزانهيى حقپرست، |
گريبان گرفتش يكى رند مست |
|
|
از آن تيرهدل، مرد صافىدرون، |
قفا خورد و سر برنكرد از سكون[٣] |
|
|
يكى گفتش: آخر نه مردى تو نيز! |
تحمل دريغ است ازين بىتميز |
|
|
شنيد اين سخن مرد پاكيزه خوى |
بدو گفت: ازين نوع با من مگوى |
|
|
درد مست نادان گريبان مرد، |
كه با شير جنگى سكالد نبرد؟ |
|
|
ز هشيار عاقل نزيبد كه دست، |
زند در گريبان نادان مست |
|
|
هنرور چنين زندگانى كند، |
جفا بيند و مهربانى كند |
|
حكايت (١٠) [سگى پاى صحرانشينى گزيد ....]
|
سگى پاى صحرانشينى گزيد، |
به خشمى كه زهرش ز دندان چكيد |
|
|
شب از درد، بيچاره خوابش نبرد |
به خيل اندرش دخترى بود خرد، |
|
|
پدر را جفا كرد و تندى نمود: |
كه آخر ترا نيز دندان نبود؟ |
|
|
پس از گريه، مرد پراكندهروز، |
بخنديد: كاى مامك[٤] دلفروز، |
|
|
مرا گرچه هم سلطنت[٥] بود و نيش[٦]، |
دريغ آمدم كام و دندان خويش |
|
[١] جلاب: معرب گلاب. آب گرم از جوى خوردن بهتر است تا گلاب از دست ترشرويى.
[٢] چشيد: مصدر مرخم است اما كشيد در مصراع دوم ماضى مطلق است. مراد بيت اينست: كسى كه مانند سفره جمع شده، ابرو درهم ميكشد و از خوردن نانش ناراحت ميگردد شايسته آن نيست كه مردم از نان او بچشند.
[٣] - سكون: آرامش خاطر.
[٤] مامك: مصغر مام، مادرك. پدر گاهى دختر خود را از باب ناز و نوازش بسيار، مادر خود مينامد. چنانكه پيغمبر اكرم فاطمه زهرا را« ام ابيها» ملقب فرموده بود. در نسخه فروغى بابك ضبط شده و اين ضبط هم ملاكى تواند داشت چنانكه معمولا هنگاميكه پدر با فرزند گفتگو ميكند سخن خود را با عبارت« بابا جان» شروع مىنمايد.
[٥] سلطنت: تسلط و چيرگى.
[٦] نيش: دندان نيش.