شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٦٢ - حكايت(١٤) ملك صالح از پادشاهان شام
|
گر از خاك، مردان سبويى كنند، |
به سنگش ملامتكنان بشكنند |
|
حكايت (١٤) [ملك صالح از پادشاهان شام ....]
|
ملك صالح از پادشاهان شام، |
برون آمدى صبحدم با غلام |
|
|
بگشتى در اطراف بازار و كوى، |
به رسم عرب نيمه بربسته روى |
|
|
كه صاحبنظر بود و درويش دوست |
هرآنك اين دو دارد، ملك صالح[١] اوست |
|
|
دو درويش در مسجدى خفته يافت |
پريشاندل و خاطر آشفته يافت |
|
|
شب سردشان ديده نابرده خواب، |
چو حربا[٢] تأملكنان آفتاب |
|
|
يكى زان دو ميگفت با ديگرى: |
كه هم روز محشر بود داورى |
|
|
گر اين پادشاهان گردن فراز، |
كه در لهو و عيشند و با كام و ناز، |
|
|
درآيند با عاجزان در بهشت، |
من از گور سر برنگيرم ز خشت |
|
|
بهشت برين ملك و مأواى ماست، |
كه بند غم امروز بر پاى ماست |
|
|
همه عمر ازينان چه ديدى خوشى، |
كه در آخرت نيز زحمت كشى |
|
|
اگر صالح آنجا به ديوار باغ، |
برآيد، به كفتش[٣] بدرم دماغ |
|
|
چو مرد اين سخن گفت و صالح شنيد، |
دگر بودن آنجا مصالح نديد |
|
|
دمى رفت تا چشمه آفتاب، |
ز چشم خلايق فرو شست خواب |
|
|
دوان هردو كس را فرستاد و خواند |
به هيبت نشست و به حرمت نشاند |
|
|
بر ايشان بباريد باران جود |
فرو شستشان گرد دل از وجود |
|
|
پس از رنج سرما و باران و سيل، |
نشستند با نامداران خيل |
|
[١] ملك صالح: الملك الصالح فرزند ملك عادل بن نجم الدين از اتابكان شام است كه از ٥٦٩ تا ٥٧٧ هجرى بر شام حكومت ميكرد و با برادرزاده خود كه او هم الملك الصالح لقب داشت جنگها پيوست.
[٢] حربا:( با كسر اول) آفتابپرست، سوسمار هفترنگ كه آنرا بوقلمون نيز ناميدهاند و ريشه بوقلمون لاتينىnoelemaC است بمعنى شتر شير. حربا معرب خور پا( پاينده و مراقب خورشيد) است.
[٣] - كفت:( با كسر اول) دوش، شانه، در عربى كتف بر وزن خشن. ضمير« ش» مضاف اليه است براى« دماغ». مراد بيت اينست: اگر« ملك صالح» در روز قيامت از ديوار باغ بهشت بالا آيد، من سر او را مىشكافم و مغزش را بيرون ميآورم.