شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ١٩٩ - حكايت(٢٤) جوانى به دانگى كرم كرده بود
|
چو چشمار[١] و آنگه خورند از تو سير |
كه از بام پنجه[٢] گز افتى به زير |
|
|
بخيل توانگر به دينار و سيم، |
طلسميست بالاى گنجى مقيم |
|
|
از آن سالها مىبماند زرش، |
كه گردد طلسمى چنين بر سرش |
|
|
به سنگ اجل ناگهش بشكنند |
به آسودگى گنج، قسمت كنند |
|
|
پس از بردن و گرد كردن چو مور، |
بخور پيش از آن كت خورد كرم گور |
|
|
سخنهاى سعدى مثال است و پند، |
به كار آيدت گر شوى كاربند |
|
|
دريغ است از اين، روى برتافتن، |
كزين روى، دولت توان يافتن |
|
حكايت (٢٤) [جوانى به دانگى كرم كرده بود ....]
|
جوانى به دانگى كرم كرده بود |
تمناى پيرى برآورده بود |
|
|
به جرمى گرفت آسمان ناگهش |
فرستاد سلطان به كشتن گهش |
|
|
تكاپوى تركان[٣] و غوغاى عام، |
تماشاكنان بر در و كوى و بام |
|
|
چو ديد اندر آشوب، درويش پير، |
جوان را به دست خلايق اسير، |
|
|
دلش بر جوانمرد مسكين بخست، |
كه بارى دل آورده بودش به دست |
|
|
برآورد زارى: كه سلطان بمرد، |
جهان ماند و خوى پسنديده برد |
|
|
به هم برهمى سود دست دريغ |
شنيدند تركان آهخته[٤] تيغ |
|
|
بزارى از ايشان برآمد خروش، |
تپانچهزنان بر سر و روى و دوش |
|
|
پياده به سر تا در بارگاه، |
دويدند و بر تخت ديدند شاه |
|
|
جوان از ميان رفت و بردند پير، |
به گردن بر تخت سلطان اسير |
|
|
به هولش به پرسيد و هيبت نمود: |
كه مرگ منت خواستن بر چه بود |
|
|
چو نيك است خوى من و راستى، |
بد مردم آخر چرا خواستى |
|
|
برآورد پير دلاور زبان: |
كه اى حلقه در گوش حكمت جهان، |
|
|
به قول دروغى كه سلطان بمرد، |
نمردى و بيچارهيى جان ببرد |
|
[١] چشمارو: حلوايى كه براى رفع چشمزخم از كسى ميپزند و با تشريفاتى خاص آنرا آماده مىسازند.
[٢] بام پنجه گز: بام به بلندى پنجاه ذرع.
[٣] - تركان: نگهبانان ترك، دژخيمان ترك.
[٤] آهخته تيغ: از نيام بركشيده، شمشير برهنه.