شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٣١ - حكايت(٢٠) شكر لب جوانى، نى آموختى
|
چو مرد سماع است شهوتپرست، |
به آواز خوش خفته خيزد، نه مست |
|
|
پريشان شود گل به باد سحر |
نه هيزم كه نشكافدش جز تبر |
|
|
جهان پر سماعست و مستى و شور، |
و ليكن چه بيند در آيينه كور! |
|
|
نبينى شتر بر نواى عرب، |
كه چونش به رقص اندر آرد طرب؟ |
|
|
شتر را[١] چو شور و طرب در سر است، |
اگر آدمى را نباشد خر است |
|
حكايت (٢٠) [شكر لب جوانى، نى آموختى ....]
|
شكر لب جوانى، نى آموختى[٢] |
كه دلها در آتش چو نى، سوختى |
|
|
پدر بارها، بانگ بر وى زدى، |
به تندى و آتش در آن نى زدى |
|
|
شبى بر اداى پسر گوش كرد |
سماعش پريشان و مدهوش كرد |
|
|
همى گفت و بر چهره افكند خوى[٣] |
كه آتش به من در زد، اينبار، نى |
|
|
ندانى كه شوريدهحالان مست، |
چرا برفشانند در رقص دست؟ |
|
|
گشايد درى بر دل از واردات[٤] |
فشاند سر دست بر كاينات |
|
|
حلالش بود رقص بر ياد دوست، |
كه هر آستينيش جانى دروست |
|
|
گرفتم كه مردانهاى در شنا، |
برهنه توانى زدن دست و پا، |
|
[١] شتر را چو شور و طرب در سر است: اشاره دارد به قصهيى كه چند تن از عرفا حكايت كردهاند و داستان آن در« كشف المحجوب هجويرى» و چند كتاب ديگر آمده. خلاصه آن اين است كه غلامى با آواز خوش، شتران خواجه خود را با بارى گران با سرعتى بيش از حد راه ميبرد به قسمى كه همه از پا درميآيند. عارف از شنيدن قصه شگفتى ميآورد و خواجه فرمان ميدهد كه غلام آواز بخواند- شتران با شنيدن آواز خوش او، رسن ميبرند و به رقص درميآيند.
[٢] نى آموختى: نواختن نى ميآموخت.
[٣] - خوى:( با واو معدوله هموزن مى): عرق، كه از بدن تراوش ميكند. مراد بيت اين است: پدر در حاليكه چهرهاش از نشاط و وجد عرق كرده بود گفت اين دفعه آواز نى آتش بجان من افكند.
[٤] واردات يا واردات قلبى: آنگونه معانى است كه بدون تفكر و تأمل بر قلب وارد ميشود و انواعى دارد. گاهى ممكن است« سرور» باشد. گاهى« غم» و گاهى« فيض» و همچنين گاهى« علوم و معارف» گاهى ممكن است« سرور» باشد. گاهى« غم» و گاهى« فيض» و همچنين گاهى« علوم و معارف» گاهى خاطرى است كه به طاعت و فرمانبردارى برميانگيزد.