شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٦٩ - حكايت(٢٠) يكى را چو سعدى دلى ساده بود
|
خبيثى كه بر كس ترحم نكرد، |
ببخشود بر وى دل نيكمرد[١] |
|
|
عجب نايد از سيرت بخردان، |
كه نيكى كنند از كرم با بدان |
|
|
در اقبال[٢] نيكان بدان ميزيند |
وگرچه بدان اهل نيكى نيند |
|
حكايت (٢٠) [يكى را چو سعدى دلى ساده بود ....]
|
يكى را چو سعدى دلى ساده بود، |
كه با سادهرويى درافتاده بود |
|
|
جفا بردى از دشمن سختگوى |
ز چوگان سختى بخستى چو گوى[٣] |
|
|
به كين چين بر ابرو نينداختى |
ز يارى به تندى نپرداختى |
|
|
يكى گفتش: آخر ترا ننگ نيست، |
خبر زين همه سيلى و سنگ نيست؟ |
|
|
تن خويشتن سغبه[٤] دونان كنند |
ز دشمن تحمل زبونان كنند |
|
|
نشايد ز دشمن خطا درگذاشت |
كه گويند: يارا و مردى نداشت |
|
|
بدو گفت شيداى شوريده سر، |
جوابى كه شايد نبشتن به زر: |
|
|
دلم خانه مهر يار است و بس |
از آن مىنگنجد درو كين كس |
|
|
چه خوش گفت بهلول[٥] فرخندهخوى |
چو بگذشت بر عارفى جنگجوى: |
|
[١] خبيثى ...: دل نيكمرد بر دزد خبيثى كه به مال ديگران طمع ميورزد و بر كسى ترحم نميكند سخت بسوخت و او را بخشود.
[٢] در اقبال نيكان بدان ميزيند ...: اگرچه بدان شايسته نيكى نيستند با اينهمه در اقبال نيكان زندگانى ميكنند و از وجود نيكان بهرهور ميشوند.
[٣] - ز چوگان سختى ...: مراد اينست كه معشوق با ترشرويى و سختگيرى چوگان در دست گرفته بود و عاشق خود را كه چون گوى مينمود مجروح و دلخسته ميداشت. خستى با سختى نوعى مشابهت لفظى دارد.
[٤] سغبه:( به ضم اول)، بمعنى زبون و فريفته، بمعنى چيز چرب نيز هست. در عربى سغب بر وزن خشن به معنى گرسنه است و به ندرت بر تشنه هم اطلاق ميشود. مراد در اينجا زبون است.
[٥] بهلول: ابو وهب بن عمرو صيرفى كوفى يكى از عقلاى مجانين معاصر هارون الرشيد( متوفى در كوفه حدود ١٩٠). وى در كوفه نشوونما يافت. هارون و خلفاى ديگر از او موعظه مىطلبيدند، او در همان شهر ادب ميآموخت و سپس به صورت مجانين درآمد. وى را اخبار و نوادر و اشعار است.