شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٤١ - حكايت(٤) شنيدستم از راويان كلام
|
نه چشمى چو بينندگان راسترو |
نه گوشى چو مردم نصيحتشنو[١] |
|
|
چو سال بد، از وى خلايق نفور |
نمايان[٢] به هم چون مه نو ز دور |
|
|
هوا و هوس خرمنش سوخته |
جوى نيكنامى نيندوخته |
|
|
سيهنامه چندان تمتع براند، |
كه در نامه جاى نبشتن نماند |
|
|
گنهكار و خود راى و شهوتپرست |
به غفلت شب و روز مخمور و مست |
|
|
شنيدم: كه عيسى درآمد ز دشت، |
به مقصوره[٣] عابدى برگذشت |
|
|
به زير آمد از غرفه، خلوتنشين، |
به پايش درافتاده سر بر زمين |
|
|
گنهكار برگشته اختر، ز دور |
چو پروانه حيران در ايشان ز نور |
|
|
تأمل به حسرتكنان شرمسار |
چو درويش در دست سرمايهدار |
|
|
خجل زير لب عذرخواهان بسوز |
ز شبهاى در غفلت آورده روز |
|
|
سرشك غم از ديده باران چو ميغ: |
كه عمرم به غفلت گذشت اى دريغ! |
|
|
برانداختم نقد عمر عزيز، |
به دست از نكويى نياورده چيز |
|
|
چو من زنده هرگز مبادا كسى، |
كه مرگش به از زندگانى بسى |
|
|
برست آنكه در عهد طفلى بمرد |
كه پيرانهسر، شرمسارى نبرد |
|
|
گناهم ببخش اى جهانآفرين، |
كه گر با من آيد، فبئس القرين[٤] |
|
|
نگون مانده از شرمسارى سرش |
روان آب حسرت به روى و برش |
|
|
درين گوشه نالان گنهكار پير: |
كه فرياد حالم رس اى دستگير، |
|
[١] نه چشمى چو بينندگان ...: در بعضى نسخهها« نه پايى چو پويندگان راسترو».
[٢] نمايان به هم چون مه نو ز دور: مانند هلال از دور انگشتنما بود.
[٣] - مقصوره: خانه كوچك، عبادتگاه كوچك كه از مردم بركنار باشد.
[٤] فبئس القرين: عبارت قرآنى« آيه ٣٨ از سوره زخرف» يعنى بد است اين همدم و دمساز.« بئس» فعل ذم عربى است و جامد است.- است كه از دود به جاى ميماند. مراد اين است كه با نداشتن عبادت و عمل نيك به دوده سياه گناهان بىمايگى خود را اندوده بود. در بعضى نسخهها بجاى« به ناداشتى»« به نادانشى» كه به معنى جهالت است آمده. لكن اينچنين تركيب در گلستان و بوستان سابقه ندارد.