شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٥٠ - حكايت(٩) فقيهى برافتاده مستى گذشت
|
يكى زين چو بر ديگرى يافت دست، |
ترازوى عدل طبيعت شكست |
|
|
اگر باد سرد نفس نگذرد، |
تف[١] معده، جان در خروش آورد |
|
|
وگر ديگ معده نجوشد[٢] طعام، |
تن نازنين را شود كار، خام |
|
|
در اينان نبندد دل، اهل شناخت |
كه پيوسته با هم نخواهند ساخت |
|
|
توانايى تن مدان از خورش |
كه لطف حقت ميدهد پرورش |
|
|
به حقش[٣] كه گر ديده بر تيغ و كارد، |
نهى، حق شكرش نخواهى گزارد |
|
|
چو رويى به خدمت[٤] نهى بر زمين، |
خدا را ثنا گوى و خود را مبين |
|
|
گداييست[٥] تسبيح و ذكر و حضور، |
گدا را نبايد كه باشد غرور |
|
|
گرفتم كه خود خدمتى كردهاى، |
نه پيوسته اقطاع[٦] او خوردهاى؟ |
|
|
نخست[٧] او ارادت به دل در نهاد |
پس اين بنده بر آستان سر نهاد |
|
|
گر از حق نه توفيق خيرى رسد، |
كى از بنده خيرى به غيرى رسد؟ |
|
|
زبان را چه بينى كه اقرار داد؟ |
ببينى: زبان را كه گفتار داد؟ |
|
|
در معرفت ديده آدميست |
كه بگشوده بر آسمان و زميست[٨] |
|
|
كيت فهم بودى نشيب و فراز، |
گر اين در بكردى بروى تو باز؟ |
|
|
سرآورد و دست از عدم در وجود، |
در اين[٩] جود بنهاد و در آن، سجود |
|
|
وگرنه كى از دست، جود آمدى؟ |
محال است كز سر سجود آمدى |
|
|
بحكمت زبان داد و گوش آفريد، |
كه باشند صندوق دل را كليد |
|
[١] تف:( با فتح اول- لفظ فارسى): حرارت. با تافتن و تابيدن و تب همريشه است،« تف معده» مسند اليه است و« جان» مفعول بيواسطه است براى فعل« در خروش آورد»
[٢] نجوشد:( فعل ذو وجهين): نجوشاند
[٣] - به حقش كه گرديده بر تيغ و كارد ...: به حق خدا سوگند، اگر چشمان خود را در راه او تسليم تيغ و كارد كنى باز حق شكر او را نگزاردهاى.
[٤] چو رويى به خدمت ...: سجاده و عبادتى كه ميكنى به حساب خود مگذار و تصور مكن كه اين توفيق را خود بدست آوردهاى. خدا را سپاس گوى كه بتو اين توفيق را داده است.
[٥] گداييست: مراد را از گدايى، نيازمندى و اظهار بندگى به خدا است.
[٦] اقطاع( با كسر اول): درآمد ثابت ملى كه به كسى واگذار شود.
[٧] نخست او ارادت به دل در نهاد: اراده بنده در دست قدرت خداست،
[٨] زمى: مخفف زمين از ريشه زم كه در زبان اوستايى به معنى سرد است.
[٩] در اين جود بنهاد و در آن سجود: خداوند جود و بخشش را صفت دست قرار داد و قدرت سجود به سر بخشيد.