شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٣٦٦ - حكايت(٨) شبى خفته بودم به عزم سفر
|
چنانش بر او رحمت آمد ز دل، |
كه بسرشت بر خاكش از گريه گل |
|
|
پشيمان شد از كرده و خوى زشت |
بفرمود بر سنگ گورش نبشت: |
|
|
مكن شادمانى به مرگ كسى |
كه دهرت نماند پس از وى بسى[١] |
|
|
شنيد اين سخن عارفى هوشيار، |
بناليد: كى قادر كردگار، |
|
|
عجب گر نيارى تو رحمت بر او، |
كه بگريست دشمن به زارى بر او |
|
|
تن ما شود نيز روزى چنان، |
كه بر وى بسوزد دل دشمنان |
|
|
مگر در دل دوست رحم آيدم |
چو بيند كه دشمن ببخشايدم |
|
|
به جايى رسد كار سر، دير و زود، |
كه گويى درو ديده هرگز نبود |
|
|
زدم تيشه يك روز بر تل خاك |
به گوش آمدم ناله دردناك: |
|
|
كه زنهار اگر مردى، آهستهتر |
كه چشم و بناگوش و روى است و سر |
|
حكايت (٨) [شبى خفته بودم به عزم سفر ....]
|
شبى خفته بودم به عزم سفر، |
پى كاروانى گرفتم سحر |
|
|
برآمد يكى سهمگين باد و گرد، |
كه بر چشم مردم جهان تيره كرد |
|
|
به ره بر يكى دختر خانه بود، |
به معجر[٢] غبار از پدر ميزدود |
|
|
پدر گفتش: اى نازنين چهر من |
كه دارى دل آشفته مهر من، |
|
|
نه چندان نشيند در اين ديده خاك، |
كه بازش به معجر توان كرد پاك |
|
|
بر اين خاك چندان صبا بگذرد، |
كه هر ذره از ما به جايى برد |
|
|
ترا نفس رعنا[٣] چو سركش ستور، |
دوان ميبرد تا به سرشيب[٤] گور |
|
|
اجل ناگهت بگسلاند ركيب |
عنان باز نتوان گرفت از نشيب |
|
|
خبردارى؟ اى استخوانى قفس، |
كه جان تو مرغيست نامش نفس |
|
|
چو مرغ از قفس رفت و بگسست قيد، |
دگر ره نگردد به سعى تو صيد |
|
[١] كه دهرت نماند: روزگار ترا باقى نمىگذارد.
[٢] معجر( با كسر ميم و در فارسى با فتح ميم): پارچهيى كه زنان دور سر مىپيچيدند معنى دوم آن چادر زنان است.
[٣] - رعنا: مؤنث، اصل آن رعناء از مصدر رعونت، نادانى. در فارسى معنى متكبر و خودپسند از آن اراده ميشود.
[٤] سرشيب: سراشيب- سرازير.