شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٨٤ - حكايت(٢) مرا در سپاهان يكى يار بود
|
گروهى پلنگافكن و پيل زور، |
در آهن سر مرد و[١] سم ستور، |
|
|
هماندم كه ديديم گرد سپاه، |
زره، جامه كرديم و مغفر، كلاه |
|
|
چو ابر اسب تازى برانگيختم |
چو باران بلا رك[٢] فرو ريختيم |
|
|
دو لشكر بهم برزدند از كمين |
تو گفتى زدند آسمان بر زمين |
|
|
ز باريدن تير همچون تگرگ، |
به هر گوشه برخاست طوفان مرگ |
|
|
به صيد هژبران[٣] پرخاش ساز، |
كمند اژدهاى دهن كرده باز |
|
|
زمين آسمان شد ز گرد كبود |
چو انجم[٤] در او برق شمشير و خود |
|
|
سواران دشمن چو دريافتيم، |
پياده، سپر در سپر بافتيم |
|
|
به تير و سنان موى بشكافتيم |
چو دولت[٥] نبد، روى برتافتيم |
|
|
چه زور آورد پنجه جهد مرد، |
چو بازوى توفيق يارى نكرد! |
|
|
نه شمشير گندآوران[٦] كند بود |
كه كينآورى ز اختران تند بود |
|
|
كس از لشكر ما ز هيجا برون، |
نيامد چو آغشته خفتان به خون |
|
|
چو صد دانه مجموع در خوشهيى، |
فتاديم هر دانهيى گوشهيى |
|
|
به نامردى از هم بداديم دست، |
چو ماهى كه با جوشن افتد به شست[٧] |
|
|
كسان[٨] را نشد ناوك اندر حرير، |
كه گفتم بدوز ندسندان به تير |
|
|
چو طالع ز ما روى بر پيچ بود، |
سپر پيش تير قضا هيچ بود |
|
[١] در آهن سر مرد و سم ستور: هم سر مردانشان از كلاه آهنين پوشيده بود و هم سم ستورانشان در آهن گرفته بود.
[٢] بلارك و پلارك و پلالك( با فتح اول): فولاد جوهردار و شمشير جوهردار.
[٣] - هژبر: شير( ر ك) شرح گلستان ذيل كلمه هژير
[٤] انجم: ستارگان، مفرد آن نجم.
[٥] چو دولت نبد: چون بخت مساعد نبود.
[٦] گندآوران: دليران( جند از ريشه« گند» است).
[٧] شست: دام ماهىگيرى، مراد از جوشن در اينجا فلسهاى ماهى است.
[٨] كسانرا نشد ناوك اندر حرير: حتى در حرير و ابريشمى كه دشمنان در خفتان داشتند، نوك تيرى فرو نميرفت و حال آنكه تصور من چنان بود كه تيرهاى ما از سندان آهنين هم خواهد گذشت.