شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٨٣ - حكايت(٢) مرا در سپاهان يكى يار بود
|
جوان ديدم از گردش دهر، پير |
خدنگش كمان، ارغوانش زرير[١] |
|
|
چو كوه سپيدش سر از برف موى، |
دوان[٢] آبش از برف پيرى به روى |
|
|
فلك دست قوت برو يافته |
سردست[٣] مرديش برتافته |
|
|
به در كرده گيتى غرور از سرش، |
سر ناتوانى به زانو برش |
|
|
بدو گفتم: اى سرور شيرگير، |
چه فرسوده كردت چو روباه پير؟ |
|
|
بخنديد: كز روز جنگ تتر[٤]، |
به در كردم آن جنگجويى ز سر |
|
|
زمين ديدم از نيزه چون نيستان، |
گرفته علمها چو آتش در آن |
|
|
برانگيختم گرد هيجا چو[٥] دود |
چو دولت نباشد، تهور چه سود؟ |
|
|
من آنم كه چون حمله آوردمى، |
به رمح[٦] از كف انگشترى بردمى |
|
|
ولى چون نكرد اخترم ياورى، |
گرفتند گردم چو انگشترى |
|
|
غنيمت شمردم طريق گريز، |
كه نادان كند با قضا پنجه تيز |
|
|
چه يارى كند مغفر[٧] و جوشنم؟ |
چو يارى نكرد اختر روشنم |
|
|
كليد ظفر چون نباشد به دست، |
به بازو در فتح نتوان شكست |
|
[١] زرير( به فتح اول يا كسر اول): گياهى زرد رنگ- زرچوبه. مراد اينست:
رخسارش كه در جوانى به رنگ ارغوان سرخ بود، بواسطه پيرى همچون گياه زرير، زرد شده بود.
[٢] دوان آبش از برف پيرى به روى: از اندوه آنكه مويش به واسطه پيرى چون برف سفيد شده بود، اشكش بر رخساره روان بود.
[٣] - سردست مرديش برتافته: فلك سرپنجه مردانگى او را تابيده و درهم شكسته.
[٤] تتر و تاتار: نام يكى از قبايل مغول كه در زمان تسلط چنگيز بر همه اتباع او اطلاق ميشده. اين قبيله را اروپائيان تارتار مينامند. مراد بيت اينست: مرد گفت هنگامى كه جنگ وحشيانه مغول را ديدم، انديشه جنگجويى از سر بيرون كردم، زيرا ميدان جنگ را از كثرت نيزهها همچون نيستان ديدم كه آتش در نيستان گرفته باشد و علمهاى سرخرنگ آنان در ميان نيزهها همچون آتش در نيستان بود.
[٥] هيجا( با فتح اول): جنك، هيجاء با الف ممدود هم به همين معنى است.
[٦] رمح( با ضم اول): نيزه- جمع آن رماح( با كسر اول).
[٧] مغفر( با كسر اول): كلاه خود.