شرح بوستان - خزائلى، محمد - الصفحة ٢٥٨ - حكايت(١٢) كسى راه معروف كرخى بجست
|
سخنهاى منكر به معروف[١] گفت |
كه يكدم چرا غافل از وى بخفت |
|
|
فرو خورد شيخ اين حديث از كرم |
شنيدند پوشيدگان حرم |
|
|
يكى گفت معروف را در نهفت: |
شنيدى كه درويش نالان چه گفت؟ |
|
|
برو زين سپس گو: سر خويش گير |
گرانى مكن جاى ديگر بمير |
|
|
نكويى[٢] و رحمت به جاى خود است |
ولى با بدان نيكمردى بد است |
|
|
سر سفله را گرد بالش منه |
سر مردم آزار بر سنگ به |
|
|
مكن با بدان نيكى اى نيكبخت |
كه در شوره نادان نشاند درخت |
|
|
نگويم مراعات مردم مكن |
كرم پيش نامردمان گم مكن |
|
|
به اخلاق، نرمى مكن با درشت |
كه سگ را نمالند چون گربه پشت |
|
|
گر انصاف خواهى، سگ حقشناس، |
به سيرت به از مردم ناسپاس |
|
|
به برفاب[٣]، رحمت مكن بر خسيس |
چو كردى، مكافات بر يخ نويس |
|
|
نديدم چنين پيچ بر هيچكس |
مكن هيچ رحمت بر اين هيچكس |
|
|
بخنديد و گفت: اى دلارام جفت، |
پريشان مشو زين پريشان كه گفت |
|
|
گر از ناخوشى كرد بر من خروش، |
مرا ناخوش از وى خوش آمد به گوش |
|
|
جفاى چنين كس ببايد شنود |
كه نتواند از بىقرارى غنود[٤] |
|
|
چو خود را قويحال بينى و خوش، |
به شكرانه بار ضعيفان بكش، |
|
|
اگر خود همين صورتى چون طلسم[٥]، |
بميرى و اسمت بميرد چو جسم |
|
[١] به معروف: در اين مصراع ابهام تضاد ميان منكر و معروف است.
[٢] نكويى و رحمت به جاى خود است: نظير از گفته متنبى:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|
[٣] - به برفاب ...: بر شخص پست، با دادن آب خنك شده بوسيله برف ترحم مكن و اگر كردى پاداش آنرا بر يخ بنويس يعنى انتظار پاداش از او مدار.
[٤] غنود: در خواب شدن.
[٥] طلسم: مأخوذ از لفظ لاتينamseleT نوشتهيى كه وسيله آن اعمال غريبه انجام دهند.